266 / یا حسین امشب به میهمانی خانه ام دعوتی....



افسران - شب یلدا قدم آرام بردار / کمی هم احترام مانگهدار ...


این هم از کپی و بازنشرجناب

فقط به یک سؤال من جواب بدهید جان همان امام حسین که فردا چهلمین روز است

در عزایش نشسته ایم

ما که از دید تو مسلمان نیستیم اصلا آدم نیستیم ولی تو که نوکر خالص ابی عبداللهی

بگو ببینم:

این بندگان خدایی که امشب دور هم جمع خواهند شد برای دست بوسی بزرگترها و

مهربانی به هم

کدام شمشیر را برای امام حسین از رو بسته اند که رگ گردن تو را متورم کرده است؟

همین انسان های شریف بعد از میهمانی امشبشان، روز اربعین برای حسین سینه

خواهند زد و اشک خواهند ریخت.

حاضرم قسم بخورم اگر امام حسین در بین ما بود و لایق پذیراییش بودیم امشب 

زودتر ازهمه قدم بر چشمان ما می گذاشت!

مگر نه این است که سخن ها درباب صله ی ارحام از ایشان و معصومین دیگر 

شنیده ایم

پس توی عقده ای چه می گویی این وسط؟

بازکن آن اخم ها را

انقدر رفته ای به ظاهر دین بپردازی که یادت رفته پدر و مادر و دوستانت دلشان

 برای دیدن روی ماه نشسته ات تنگ است

حیف آنها...

صله ارحام مرگ را به تأخیر می اندازد

به خاطر زیادشدن عمر خودت هم شده امشب برای دیدن بستگانت اقدام کن

این کار را نکنی مرگت زودتر فرامیرسد وقت کم می آوری این خزعبلات را 

به خورد ملت دهی ...

 

آثار صله ارحام از زبان مولایمان حسين(ع):

هر که دوست دارد اجل او تأخير افتد و روزيش فزوني گيرد بايد صله ارحام 

انجام دهد.

 

 

قالَ الاْمامُ الْحُسَيْن - عليه السلام - :

إنَّ أجْوَدَ النّاسِ مَنْ أعْطي مَنْ لا يَرْجُوهُ، وَ إنَّ أعْفَي النّاسِ مَنْ عَفي عَنْ قُدْرَة

وَ إنَّ أَوْصَلَ النّاسِ مَنْ وَصَلَ مَنْ قَطَعَهُ.

«بحارالأنوار، ج 75، ص 121، ح 4»


امام حسين - عليه السلام - فرمود: همانا سخاوتمندترين مردم آن كسي است كه كمك

نمايد به كسي كه اميدي به وي نداشته است.


و بخشنده ترين افراد آن شخصي است كه ـ نسبت به ظلم ديگري با آن كه توان انتقام

دارد ـ گذشت نمايد.


صله رحم كننده ترين مردم و ديد و بازديد كننده نسبت به خويشان، آن كسي ست كه

صله رحم نمايد با كسي كه با او قطع رابطه كرده است.

 

 

فاطمةُ الزَّهراءُ عليها السلام :

فَرَضَ اللّه‏ُ صِلَةَ الأرحامِ مَنماةً لِلعدَدِ .

فاطمه زهراء عليها السلام :

خداوند صله ارحام را بـه جهت فـزونـى تعداد افراد مقرّر داشته است .

 

إمامُ الحسينُ عليه‏ السلام :

مَن سَرَّهُ أن يُنسَأ في أجَلِهِ ، ويُزادَ في رِزقِهِ ، فَلْيَصِلْ رَحِمَهُ .

امام حسين عليه‏ السلام :

هر كه دوست دارد مرگش به تأخيـر افـتـد و روزيش افزايش يابد، صله رحم به

 جاى آورَد .





یلدایتان خوش




.... ادامه دارد

265 / معضل هلیم خوران به اضافه مهران مدیری ...




ممنونم از بزرگواری که ازم دعوت کرد برای هلیم پزون نذریشون

و ممنونم از بزرگواری که توی این هوای سرد ساعت 6 صبح هلیم آورد دم خونه مون

 

هلیم، تو شهر ما بیشتر صبح ها خورده میشه

یادمه یه شب یه زوج جوان عاشقی!!!!!! باهم دعواشون شد سر اینکه هلیم صبح باید 

خورده بشه یا ظهر یا شب...

تفاوت فرهنگی و طبقاتی و فکری رو ملاحظه می فرمایین؟


از مسئولین خواهش میکنم یه لایحه ای بندی تبصره ای قانونی چیزی تصویب کنن که زمان

 دقیق این کار معلوم بشه که ملت از این سردرگمی م دربیان!

آخه خدا رو خوش میاد زمان نوش جان کردن هلیم به یه معضل عشقی تبدیل بشه؟

 

سؤال فنی دومی که در هلیم خوران مطرح میشه اینه که:

اون دسته ای که هلیم رو با شکر میل می کنن به اونایی می خندن که هلیمو با نمک 

میل کنن و برعکس...

 

رسم هلیم خوران شما تو شهرتون چیه نمیدونم ...

 



اینم نمیدونم که هلیم چه ربطی داره به مهران مدیری ولی فکرمیکنم 

همونطور که دارین هلیمتون رو میل میکنین اگه کلیپ تبلیغ "شوخی کردم" مهران مدیری 

رو ببینین بدک نیست... می چسبه!


موضوع بعدی که نمیدونم اینه که چرا بعضی از روزنامه ها نوشتن مهران مدیری از 

وزیر امور خارجه سوء استفاده کرده بابت دعوتش پشت صحنه ی سریال

اگه دکتر ظریف انقدر بی اراده است که هرکی هرجا دعوتش کنه تشریف میبره و اجازه 

میده از حضورش سوء استفاده بشه که بقیه باید برن کشکشونو بسابن ....





کلیپ اولین تبلیغ سریال "شوخی کردم" رو تماشا کنین:

http://host10.aparat.com//public/user_data/flv_video_new/284/0e9886b4a4d271fd7267190b0fb8c9d6850120.mp4






یلداتون خوش!





... ادامه دارد!

264 / دوساعتی با استاد شمیسا، مدرس زاده، فردوسی، ملک الشعرای بهار و آن عکاس محترم!




اول بگم هیچ انگیزه ای برای نوشتن این متن ندارم

از بس که یخ زدم این روزا

دیگه حالم داره از خودم بد میشه

فکرمیکنم اگه صبحیه ننویسم منجمد میشم

اگه بگم نمیدونم چرا رفتم دانشگاه که راست نگفتم



همین قدر میدونم که دکتر مدرس زاده هرجا باشه یه انگیزه ی قویه که من بی رمقو 

بکشونه اونجا

به یسنا هم گفتم:

مدرس زاده حس یه دانشجوی واقعی بودن رو به من میده

با اینکه عاشق کلاسای مثنوی استاد راستگویم ولی مدرس زاده یه حس هیجان توأم با 

انگیزه رو به روح م تزریق میکنه

بیشتر مواقع تقریبا از نصف حرف های استاد مدرس زاده عقب میمونم چون توجهم بیشتر 

جلب تسلط عالیشون به مطالب و نحوه ی عالی تر بیانشون میشه 

و وقتی خودمو پیدامیکنم که جناب دکتر دارن بحثو جمعش میکنن



دیدن استاد شمیسا با اون تعریفایی که ازش شنیده بودم برام جالب بود

دکتر شمیسا فرمودند:

ایرانی آزمایش DNA نمیخواد

اگه شاهنامه رو برا یه ایرانی خوندی و مو به تنش سیخ شد یه ایرانی اصیله!



شعر ملک الشعرای بهار را خوندند که برای کنگره جهانی فردوسی سروده بود ...

درست بعد از یک هفته که از زندان رضاخان بیرون اومده بود ...

یعنی رضاخان برای اینکه آبرومون جلوی خارجیا نره به ظاهر از زندان آزادش کرده بود.

بعد از تموم شدن کنگره رضاخان، ملک الشعرا رو ننداخته بودش زندانش ...

گفته بود: یه جا یه معلمی بهش بدین!!!!!!!!!!

ملاحظه می فرمایین که معلمی از زندان بدتره!

دلم میخواست بلند شم اون عکاسه رو که رفته بود روی سن و از تو حلق دکتر شمیسا 

عکس مینداخت خفه ش کنم



 

بهرحال لازمه تشکر کنم از تمام کسایی که دست به دست هم دادن تا علاقه مندان 

به ادبیات، دوسه ساعتِ خوش رو کنار هم سپری کنن!

توضیحات کامل رو جناب آقای عنایتی نوشتن

من نمیدونم چطور میشه آدم دوساعت تو یه جلسه بشینه ولی اندازه ی دویست ساعت بنویسه!

بیخود نیست استادی گفتن شاگرد آخری گفتن...

این متنو نوشتم ولی فکرمیکنم هیچ اتفاقی در درونم نیفتاد ...

بگذریم...!





یلداتون خوش ....

یلدایی خوش...



وقت گذرانی شب یلدا در مهمونی های رسمی


 

وقت گذرانی شب یلدا در مهمونی های رسمی



 برای اینکه شب یلدای قشنگ تری داشته باشید، اینجا را ببینید



یلدا چگونه این همه قدت بلند شد؟ ...


یلدا چگونه این همه قدت بلند شد؟

طفل حقیر نازک مردادماه من!

امشب برات کیک گرفتیم و چند شمع

کادو برات آمده یک شال و پیرهن 

(علیرضا عاشوری)

 

 

انار شو که تمام لب تو را بمکم  به بغضم این‌همه سوزن مزن که می‌ترکم


یلداتون خوش!

.

.

.

محض خالی نبودن عریضه

.

.

از همان روزی که در باران سوارم کرده‌ای

با نگاهت هیچ میدانی چکارم کرده‌ای؟

 

با تو تنها یک خیابان همسفر بودم ولی

با همان یک لحظه عمری بی‌قرارم کرده‌ای

 

جرعه‌ای لبخند گیرا - از شراب جامدت

بر دلم پاشیده‌ای - دائم _خمارم کرده‌ای

 

موج مویت برده و غرق خیالم کرده‌است

روسری روی سرت بود و دچارم کرده‌ای!

 

تازه فهمیدم که حافظ در چه دامی شد اسیر

با نگاهت، خنده‌ات ، مویت ، شکارم کرده‌ای

 

در خیابان اولین عابر منم هر صبح زود

در همان جایی که روزی غصه دارم کرده‌ای

 

رأس ساعت میرسی ، می‌بینمت ، ردمیشوی....

کم محلی می‌کنی بی اعتبارم کرده‌ای

 

من مهندس بوده‌ام دلدادگی شأنم نبود

تازگی ها گل فروشی تازه‌کارم کرده‌ای

 

در نگاه دیگران پیش از تو عاقل بوده‌ام

خوب‌کردی آمدی....مجنون تبارم کرده‌ای

 

در ولا الضالین حمدم خدشه‌ای وارد نبود

وای ِ من ، محتاج یک رکعت شمارم کرده‌ای

 

مهدی ذوالقدر

فقط همین ایلیا ....


فـــــقـــــطــــ هــــمــــیـــــن ایــــــلــــــــیــــــــــا

و آهنگی که از گرامافون قدیمی خانه مان 

به گوش می رسد

مــــــــی دانـــم کــــه مــــی فــــهـــــمـــــی ....

.

.

.

می فهمی ...

می دانم ...

همین کافی است ...

263 / این فصل های ناجوانمرد ....



سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد


چند روز پیش جایی خوندم وقتی بارون میاد هی نگین به به چه هوای دونفره خوبی

به فکر اونایی باشین که

یا سرمایین

یا لباس به اندازه ی کافی تنشون نیست

یا یادشون رفته چترشونو وردارن

یا یه خر وار ژل زدن ... موهاشون خراب میشه

یا کسی رو ندارن باهاش بشن دونفر

یا بیشتر از یه نفرو دارن نمیدونن با کدومشون برن برا قدم زدن

یا ...

 

بگذریم

سؤال فنی امروز اینه که من میخوام بدونم این آقامهدی اخوان ثالث ما اون روزی که شعر

 "هوا بس ناجوانمردانه سرد است" رو می سرود

در چه حالی بود طفلک

 

بعد از گذشت چندین و اندی سال

بنده یه کوچولو اعتراض دارم به این شعر

خدمت آقامهدی و همه ی شما عزیزان عارضم که:

همه ی هواها بس ناجوانمردن!!!!!!

می پرسین چرا؟

ثابت میکنم الان

 

برای اثبات ادعام میرم سراغ اولین فصل 




فصل ناجوانمرد بهار

بهار باشه همه جا سبز و خرم

اونوخ آدم یکی رو نداشته باشه که دوسش داشته باشه تا باهم از بهار لذت ببرن

یا انقد پسته گرون باشه

یا انقد بروبچ دورش ریخته باشه و مجبور باشه به همشون عیدی بده

یا ...

به هرچی بهاره بد و بیراه میگه



 

فصل ناجوانمرد تابستون

اگه تو کویر زندگی کنی وسط بر و بیابون

و تو گرمای 50 درجه که از رسانه ی محترم ملی، 39 درجه اعلام میکنه

یه بابایی داشته باشی که مدام بگه این هوا کجاش گرمه ... و کولرو خاموش کنه

یا ترم تابستونی داشته باشی و اصلا نتونی استراحت کنی

یا اصلا پول نداشته باشی که یه سفر کوچولو بری

یا کسی رو نداشته باشی که باهاش همسفر بشی

یا پولشون داشته باشی اما با یکی همسفر بشی که خوشی سفر رو از دماغت دربیاره

یا ...

اون وقته که یه طومار انگلستان می نویسی برای فصل تابستون...

 



فصل ناجوانمرد پاییز

اگه آدم عاشق پیشه ای باشی

هر روزم از مسیری رد بشی که کلی برگای رنگارنگ رو زمین ریخته باشه

و زیر پات خش خش کنه

ومدام به "مشترک مورد نظر" فکرکنی که الان اگه بود چقد رمانتیک بود

باهم می رفتیم یه دیزی می زدیم تو رگ

یا رو همین برگا بر وزن پاییزه پاییزه برگ درخخخخخخخخ میریزه

یه شعر می سراییدیم

یا کلا با هوای ابری حال نکنین ...

یا یه حیاط بزرگ داشتی با یه باغچه ی بزرگ

و مجبور باشی هر روز جاروش کنی

و بمونی بین حرف پسرت که میگه مامان حیاطو جارو نکن خیلی شاعرانه س

و حرف همسرت که میگه خانوم جان این حیاطو جارو کن 

اونوقت به هرچی شاعر که گفته "پاییز شاه فصل هاست" ناسزا میگی



 

فصل ناجوانمرد زمستان

اگه هر پنجشنبه عصر تو جلسه نقد شعر، حال و هوات کلی شاعرانه بشه

و از جلسه کلی کنار خیابون وایساده باشی

سرماییم باشی

هزارتا ماشین بیاد رد شه یکیشون آشنا نباشه که برسوندت خونه

یا خودت سرمایی باشی شریک زندگیت گرمایی باشه بگه هوا خوبه!!!!!!!!!

یا شغلت ایجاب کنه که همش تو محیط باز باشی و از سرما دستات سیاه بشه

یا ...

 


اونوخ به یه نتیجه ی فلسفی - عشقی -  روانی – علمی – آموزشی – تاریخی می رسی 

که هوای همه ی فصل ها "بس ناجوانمردانه ناجوانمردن"

 



همه چی خوبه تا وقتی همه چی به نفع خودت باشه

ولی

اگه نفست از جای گرم دربیاد

و هیچ کدوم از این معضلات فردی!!!!!!!! رو نداشته باشی

اتفاقا به اقامهدی اخوان توصیه میکنی موج مثبت بفرسته




 تو را دوست‌ می‌دارم‌

و با تو

گـَـرَم به بیداری این گستره ی خاموش آدمیانش‌ نیاز نیست!

 

چرا که‌ تو چهار فصل سرزمین‌ منی:


سردتر از زمستان سقّز


گرم‌تر از تابستان‌ اهواز


سبزتر از بهار لاهیجان


و مطلّاتر از پاییزِ برگ‌افکن‌ چی‌چست!


"یغما گلرویی"

از مجموعه: اینجا ایران است و من تو را دوست می دارم

دفتر اول: من وارث تمام برده‌گان جهانم!

 



... ادامه دارد!


خانه دوست ... / جلال سمیعی و غیره




پیرمرد گفت: در لندن چرچیل سه تا راننده تاکسی رو جلوی چشم همه به جرم گران فروشی

 انداخت توی کوره های آدم سوزی هیتلر؛ 

فلذا بعد از اون و حتی بنده شنیده م که تا الان هم گران فروشی در لندن منسوخ شده 

و همه بر اساس نرخ قانونی رفتار می نمایند … 



جلال سمیعی را در آدرس زیر بخوانید:

http://jsamiee.com/

رضا کیانیان سفیر صلح شد ...





 reza kianian 5 عکس های جدید رضا کیانیان

دوستان نزدیکم

و همسرم می دانند

که از میان تمام هنرپیشه ها

برای رضا کیانیان

احترام ویژه ای قائلم

خیلی وقت است دلم میخواهد ماجرای آن روز را بنویسم که یکی از شبکه ها

"باغ فردوس پنج بعداز ظهر" را پخش کرد

و همسرم صدایم کرد که بیا رضاکیانیان ت را ببین ش ...

همین دیروز داشتیم با عزیزی حرفش را می زدیم

امروز سفیر صلح شده است جناب آقارضای کیانیان عزیز ما

تبریک ما را پذیرا باشد

که همین چند سطر برگ سبزی است تحفه ی درویش

فعلا علی الحساب

تا بعد ماجرای آن روز را بنویسم ...



+ پست قبل تمام کامنت هایی که از جان برخاسته بود برتر اعلام می شوند ... 

بی انصافی بود انتخاب از جانب بنده ی کمترین باشد!

262 / یه شوک عاشقانه ...


wish والپیپر کودک و قاصدک



خیلی وقتا دلمون برا یه اتفاق قشنگ تنگ میشه

اتفاقی که طراوت و تازگی رو بهمون برگردونه

نسل تازه بهش میگن سورپرایز

ولی من اسمشو میذارم: یه شوک عاشقانه

 

خیلی وقتا دلمون برا یه اتفاق قشنگ تنگ میشه

دیدیم فیلمایی رو که یکی وارد خونه ش میشه

چراغا روشن میشه ...

آدمایی که دوسش دارن

صدای کف زدنشون

کیک تولدش

آهنگ مورد علاقه ش

خلاصه یه شب عالی مهیا میشه

 

خیلی از ما دوست داریم جای شخصیت داستان باشیم

دوست داریم یکی بی چشمداشت دوسمون داشته باشه

دلمون میخواد یکی بی بهونه یادمون کنه

عاشق اینیم که برای یکی انقد اهمیت داشته باشیم که

جونش به جونمون و جونمون به جونش بسته باشه...

 

 

خیلی وقتا دلمون برا یه اتفاق قشنگ تنگ میشه

داشتم به این آرزو فکر میکردم

باخودم گفتم

خوب این آرزوی خیلی از آدماست

بذار این اتفاق از خودمون شروع بشه

چرا اول ما به کسی که دوسش داریم یه شوک عاشقانه وارد نکنیم؟

 

اون آدم میتونه یه شخص حقیقی یا حقوقی باشه


آشنا و غریبه بودنش زیاد فرق نمیکنه


میتونه یه رهگذر  باشه که یه روز، تو یه شهر دور از کنارش رد شدین و با یه لبخند

 ملیح، حس غریبه بودنو ازتون گرفته


میتونه یه فروشنده دوره گرد باشه


میتونه یه دختر کوچولوی ناز باشه که سر چهارراه شلوغ هرچی خواسته 

بهتون گل بفروشه، شما شیشه رو ندادین پایین


میتونه هم اتاقی دانشگاهتون باشه


میتونه دختری باشه – یا حتی پسری - که تاحد مرگ دوسش داشتین 

و به هر دلیلی از دستش دادین


میتونه یکی از هنرپیشه های مورد علاقتون باشه


میتونه معلم زمان بچگیتون باشه


میتونه دکترحاذقی باشه که عزیزتونو از مرگ حتمی نجات داده


میتونه ...


هرکسی میتونه لایق نوشته ی شما باشه به شرطی که شما دوسش داشته باشین!

 

پـَـستوی دلتونو وارسی کنین ببینین کیه که دلتون میخواد از صمیم قلب 

یه هدیه ناب براش بفرستین!

 

لازم نیست همین الان کامنت بذارین

بشینین فکرکنین ببینین اولین هدیه رو میخواین واسه کی بفرستین

همین جا تقدیمش کنین

مختارین اسم اصلیش رو بنویسین یا نه ...

 

 



دست های تو

تصمیمم بود

باید می گرفتم و

دور می شدم.

شمس لنگرودی





... ادامه دارد!





کامنت برتر پست "آدم های چاخان"


کامنت برتر پست متعلق است به : "رحی"


نذر چشمان تو این دل که اگر ما باهم...


سلام


چشم!فتوا صادر نميکنيم! اما فقط اين يه دفعه رو هااا!

پاسخنامه:

1- خير- مادرم ميگويد چاخان ها به بهشت نميروند 

و من چون تصميم گرفته ام در آينده خلبان بشوم و به بهشت بروم چاخان نميگويم!


2- بلي - به وفور 


3- بلي - چاخان دروغ نغز و دلکش را گويند!


4- بلي - من دوستي دارم ک بسيار چاخان است! 


او هميشه به همه چاخان ميگويد و همه را سر کار ميگذارد! 


او اعتقاد دارد نصف مردم خرس و نصف ديگر معرکه گيرند و اين نصف با آن نصف ميشوند جامعه! 


او ميگويد ک اگر معرکه گير نباشي بايد خرس باشي! 


مادرم ميگويد او بي ادب است و خرس هم خودش است !


5- خير - مادرم ميگويد او (همان دوستم ک چاخان است) مرض دارد نه غرض! 

مادرم ميگويد مادر او (همان دوستم ک چاخان است) 

هم مرض دارد و با چاخان هايش همه را به جان هم مي اندازد! 

من فکر ميکنم چاخان يک بيماري مسري است 


با تشکر





رحی را در آدرس زیر بخوانید:

261 / آدم های چاخان ...



تقدیم به آدینه ی عزیزم


نمیدونم این خطی که شروع کردم به نوشتن به کجا ختم میشه


از صبح تا حالا میگردم یه عکسی پیدا کنم برای تقدیم به "تو" که این سه چهار روز

مدام زنگ زدی

از خودت کلی شکلک درآوردی

هزارتا آهنگ مجاز و غیرمجاز پشت گوشی گذاشتی

و مثل قرص استامینوفن هر چهار ساعت یه بار جوک های ... و خلاصه هرچی 

چرت و پرت به ذهنت رسید برام فرستادی


و من

مدام گفتم: خوبم ... بهترم ... دلواپس نباش

نترس ... خل نشدم

(به قول یسنا) فقط یه کم دچار قبض و بسط عرفانی شدم!!!!!!!!!!!!

همین

تو هم فقط گفتی: کمتر هذیون بگو!


دیروز که گفتی: بیا دوباره یه چیزی بنویس بخندیم

پرسیدم: مثلا چی؟

گفتی:

مثلا .... مثلا ... مثلا...

خودت

آره خودت

 

بنویس

ژانر آدمای چاخان

 

سؤالات امتحانی امروز:

1/ آیا شما آدم چاخانی هستین؟

2 / آیا شما آدم چاخانی رو می شناسین؟

3 / آیا به نظر شما چاخان همون دروغه؟

4 / اگر خاطره ای دارین از آدمای چاخانی که پینوکیو رو از رو بردن ولی طوری

 چاخان میکنن که آب از آب تکون نمیخوره تعریف کنید؟

5 / آیا آدم چاخان خودش دلش میخواد چاخان کنه 

یا مجبور میشه یعنی شرایط مجبورش میکنه؟

(هر سؤال 4 نمره)

(ممتحنین مجازند هرگونه چاخانی را که مایل هستند ضمیمه برگه نمایند)

 

 

 



+ میخواستم موضوع پست " هذیان های عاشقانه" باشه ولی ...

+ لطفا برای این پست فتوا صادر نکنین کامنت های ارسالی فقط تفننی خواهد بود!






صبح تو را در فروشگاه دیدم


هلو و زردآلو سوا می کردی


گفتی برای یک مهمان است


تمام روز


در انتظار تلفن بودم 


 گئورگ تومانینان

کامنت برتر پست "گرمابه" / یسنا


 

کامنت برتر پست " گرمابه" متعلق است به "یسنا"

ساکار



مثل دخترکی که از شور و شیدایی چهارده سالگی اش گذشته باشد 


ولی هنوز از برگرفته های روحی آن روزگار برای آرامش روحش لقمه برمیدارد 

از بی قراری این کلمات از جان تو تراویده پُرم ! 

همه تن تنها چشمم تا تصاویر جاندارقاب روح ات را با همین حله زیبای کلماتت ببینم 

و تا آخرین خط جام جانم لاجرعه لذتش را مستی کنم........... 

همان نقش گرمابه ام که با لذت عریانی اندیشه ات را در میان غبار رازناک هرم داغ کلماتت به تماشا نشسته ام!

گرمابه / سعید بیابانکی


 لنگ انداخت پیش پاهایم

مرد گرمابه دار کیسه به دست

برد از پله ها مرا پایین

در حمام را به رویم بست

 

 

صبح جمعه چه قدر می چسبید

سیرت و صورتی صفا دادن

مثل ماهی در آمدن از تنگ

توی حوض بلور افتادن

 

 

شوخ چشمانه برد شوخ از من

کنج گرمابه مرد حمامی

روی دیوار محو من شده بود

شاه با چشم های بادامی

 

 

همه سو چشم هاش می چرخید

توی آیینه های زنگاری

سقف آیینه کاری حمام

باغ بادام بود انگاری

 

 

تیغ برداشت تا صفا بدهد

صورتم را که گرد غربت داشت

تیغ لغزید و مرد حمامی

گل سرخی به گونه هایم کاشت

 

 

در میان بخارها می شد

از لب زخمی انار نوشت

یا که آرام رفت و بر دیوار

شعر سرخی به یادگار نوشت

 

 

آن طرف در میان کاشی ها*

شاه با چشم های تلخ اسیر

این طرف در میان آینه ها

سایه ی زخمی امیر کبیر ...

 

آی امیر زاده ی کاشی ها

با چشم های بادام تلخت ....( شاملو)




+ این شعر را سنجاق کنید به پست جناب آقای ایمانی در آدرس: http://aib1962.blogfa.com/post/173

 

گرمابه بسیار زیباست ولی شنیدنش از زبان خود شاعر شیرینی ش بی نهایت است

همایش شعر نجوای پاییز استاد سعید بیابانکی میهمان ویژه بود 

و شعرش را با آن صدای موسیقایش خواند

این پست را تقدیم میکنم به تمام بروبچه های همایش که عصر پاییزی زیبایی را برایمان رقم زدند.

کامنت برتر پست "پیر میکده" / ایلیا



کامنت برتر پست " پیر میکده" متعلق است به: ایلیا




.. «« بیچاره مجنون »» ..

وقتی که با خودم 
در کوچه راه می روم
فکر می کنند مردم ، مجنونِ دیگری ست
در لباس لیلا.
بیچاره مردم
که به خاطر شنیدن ترانه هایم،
دیدن رقص های مستانه ام
و با شاخ و برگ درختان
بازی های کودکانه ام؛
چه قصیده ها و غزل های طولانی
که نباید بسرایند.
بیچاره مردم
و بیچاره مجنون
که نمی دانند،
لیلا همه را در خود داشت
از آدم و حوّا تا مریم و عیسی
از آسیه ، فرعون تا خضر و فریدون
***
عالم بیکران را
چه جای زمین ها، آسمان ها؟
چه جای بیابان، کهکشان ها؟
وقتی که دست ها
تنها
در آخرین و طولانی ترین
صبح،
به هم می پیوندند.
(ایلیا ـ شهریور 74)

این خود خداست که وقتی تو رو بطرف خودش میخونه و صدات میزنه ، خودشم بهت یاد میده 

که چی بخوای و چه جوری بخوای . 


حتی کلماتی رو هم که برای بیان خواسته هات میخوای ادا کنی ، خودش بهت یاد میده 

: " رب ادخلنی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق واجعل لی من لدنک سلطانا نصیرا.

80 ـ بنی اسرائیل". 


حتی همین الان که داری در این پست برای همه با صدای بلند فکر می کنی ، 

صدای اوست که میخواد به گوش بقیه هم برسه. 


دیگران رو هم داره صدا میزنه. 

هر چه درونمون از غیر او خالیتر باشه صداش واضح تر شنیده میشه. 

نه فقط از زبان خود ما ، دیگران و حتی کودکان کلام خودش رو بیان میکنه بلکه از زبان تمام 

طبیعت و اشیاء هم صداشو میشنویم...





ایلیا را در آدرس زیر بخوانید:

http://ilia-khoei.blog.ir/

260 / پیر میکده ...







شاید اگر بگویم تمام هفته را به عشق شنبه ها می گذرانم غلو نکرده باشم

مثنوی خوانی استاد راستگو

دیروز هم مثل همیشه سخن از عشق بود

و نور

و سماع

و بی خودی

و آنچه هست اوست

و

بی معرفت نباش که در من یزید عشق / اهل نظر معامله با آشنا کنند

و

کیمیای سعادت رفیق بود رفیق

و

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

و

هرچه آن خسرو کند شیرین بود

و

جهان چون چشم و خط و خال و ابروست / که هرچیزی به جای خویش نیکوست

و

من بودم که تو را افروختم

و

دیده را فایده این است که دلبر بیند

و ....

 



پیر

پیر

پیر

این واژه سال هاست که که ذهنم را به خود مشغول کرده است

حالا که طی این مرحله بی همرهی خضر نمی توان کرد




پس خدای من!

کی می خواهی پیری سر راهم قرار دهی تا مرا به سوی خودت بخواند؟




نمی دانم در دوره و زمانه ی ما پیر به آن معنا که مولوی گفته است و عرفا نوشته اند 

می توان جــُــست  یا یافت می نشود؟



یا مثل خیلی حسرت های دیگر به گور خواهد رفت؟



بارها شده کسانی را دیده ام که نور الهی در چهره شان هویداست

این عطش آنچنان لبریزم کرده است که

کم مانده بپرسم پیر من می شوی بزرگ؟!




از صبح جمعه

با دیدن "او" که کهکشانی بود برای خودش

تا این لحظه که این سطور را می نویسم

این حس و حال، بدجور دلم را به تاب و تب انداخته


 

 

تو ای عزیز!

پیری سراغ داری که بتوان به مقام خاک پاییش رسید؟


مرادی را می شناسی که بتوان مریدش شد؟


خضری که پرده از رازهای هستی کنار زند

و چشمت را به روی هرچه هست و نیست باز کند؟


انگشتی که بهشت را نشانت دهد؟


خدایا این آرزو را برایم دست نایافتنی نکن


بگذار این عمر که سالهاست به عطش گذشته است کفاف دهد تا پیر میکده ای بیابم


روبرویش بنشینم


 و سر به زیر از او بپرسم: پیر من می شوی بزرگ؟

 



خدای من!

فکری به حال این عطش تمام ناشدنی کن که طاقتم طاق شد

یاکریم!





مثنوی خوانی: شنبه ها ساعت 6 تا 7/5 - خیابان امیرکبیر / حوزه هنری کاشان

... ادامه دارد!

259 / جای خالی شیدای شب  ....





پارسال بعد از مراسم شب یلدای موسسه رهپویان دانش


پرسید:


اگه سال دیگه برنامه داشتیم اجرا رو به عهده می گیرید؟


گفتم: به شرط حیات


اما


اگر نگاهی بیندازید به وبلاگ دوستان


نوشته شیدای شب:


164 روز پیش



 

خواستم بگویم


یادمان نرفته علیرضا


چه آرزوهای قشنگی در سرداشتی و داری


و چه انرژی بی نهایتی برای رسیدن به آن همه آرزوی دست یافتنی


روز دانشجو رسید


درحالی که تو


دیروز در سوگ چهلمین روز فراق مادربزرگ عزیزت


که مادر همه ی مابود


نشستی


و امروز


در بیمارستان


حتی از دیدن پدربزرگت محرومی


خدا طاقت این همه بار انسانیت را که به دوش می کشی


افزون کند


و سایه ی سرت را سلامتی عطا فرماید



 


دلمان برای خواندن قلم شیوایت تنگ است


و انصافا هم جایت بسیار خالی است


آرزومیکنیم بهترین ها در انتظارت باشد


دلت قرص


سرت سلامت


و روزگار به کام


روزت مبارک که یک عمر است در سخت ترین شرایط


دانشجوی لایق دانشگاه زندگی هستی!




از طرف تمام اهالی قلم شهر و دیارت : فهیمه مسیبی بیدگلی





شیدای شب: http://sheydayeshab2.blogfa.com


روز دانشجو را به همه دانشجویان عزیز تبریک عرض میکنم!

خانه دوست ... / رسانه بهار



یکی از تصمیماتی که در میهمانی پروانه ها گرفتیم معرفی وبلاگ های قابل تأمل بود


من اسمش را میگذارم: خانه دوست


خانه اول از دختر هابیل بود و دومی از آدینه


سومین خانه دعوتتان میکنم به "رسانه بهار"


خواندن قلم حسین حیدری را به شما توصیه میکنم


ایشان مجری شبکه معارف است


و به واسطه ی لمس مسایل اجتماعی و دینی و اخلاقی از نزدیک


با واگویه های رایج این نسل آشناست


قلمش هم بی پرواست


مثل پزشکی که زخم را عمیق می شکافد تا بیماری را بهبود بخشد


با بیمار شوخی ندارد


عفونت های روحت را و بدنت را و مغزت را و چشمت را و زندگیت را


چنان به رخ ادعایت می کشد 


جوری که خودت برای خودت میز محاکمه ای تشکیل دهی


و خودت را به قضاوت بنشینی...


خواندنش را به شما توصیه میکنم!


حسین حیدری آیینه ی خوبی است ...





آدرس:

http://yaserhosein.blogfa.com/





کامنت ساعات اجرای زنده ی "رسانه ی بهار":


برنامه زمزم احکام شبکه ماهواره ای ولایت  / روزهای شنبه ساعت 18 تا 30/19 

و روز چهار شنبه در محضر استاد محمدی ساعت 20 تا 22


برای اهالی دیش آنانکه بشقاب را به سوی فضیلت و فطرتها تنظیم کرده اند 


و نه برهنگی ها و عریانی ها 

آدرس را درج میکنم :

● مشخصات در ماهواره هاتبرد :
فرکانس : 10949
نرخ سمبل : 27500
پلاريزاسيون : عمودي
FEC : 3/4 


● مشخصات در ماهواره نايل ست :
فرکانس : 11355
نرخ سمبل : 27500
پلاريزاسيون : افقي
FEC : 3/4 


● مشخصات در ماهواره گالکسي 19 :
فرکانس : 11836
نرخ سمبل : 20765
پلاريزاسيون : عمودي
FEC : 3/4

دست بوسی آفتاب ...


همسر بزرگوارم در کنار حاج بابالطفی مصنوعی


گزارش تصویری از دست بوسی حاج لطف الله مصنوعی را 

در وبلاگ "وطن من بیدگل" به تماشا بنشینید


آدرس: 

http://bidgoly.blogfa.com/post-1047.aspx


با تشکر فراوان از آقای حسین بیدگلی به خاطر عکس های زیبایش...

258 / وعده آخر  ...





حتما نباید نیمه شبی

گسلی از هم بشکافد

تا تن رؤیاهای شیرینم را

آوار سهمگین حادثه ای

نوازش کند

 



سفر ناگهانیت ایلیا

تبدارترین خبر روز جهان بود



 

چمدانت را

با دستان مهربان مردانه ات

مخفیانه –

می بندی 

تا رفتنت

موهایم را کمتر سپید کند

و طبق قانون روز اولمان

می روی

بی آنکه آن هفت حرفی هفتاد مثنوی را

از زبانم بشنوی




می روی

بی آنکه طعم تلخ بغض بوسه ی آخر را

به من بچشانی



 

از پشت پنجره ایلیا

کاسه ی آبی که سماع همیشه بهارها

چشم را خیره می کند

هویداست

وقت تسبیح سحرگاهی یاس هاست

اما

در آن همه هیاهو

صدای آرام بستن در

با دستان مردانه ی مهربانت

و ضربان قلب هردویمان

سمفونی عاشقانه ای به راه انداخته است

 



از همین لحظه ایلیا

تمام بی قراری های عالم

به خانه مان دعوتند

تا

- بی تعارف - 

جای خالیت

خیال ماندن به سرش نزند

 

 



این چند روز ناتمام

هجوم ابرهای مه آلود

باران های شبانه ی یکریز

شوکرانی هفتاد رنگ

به دستم سپرد

- نوش -

اما 

به سلامتی ات

یک جرعه

یک نفس

تا قطره آخر

به جان ریختم



 

هنوز در سفری

زنده  می مانم ایلیا

هنوز هم

تنها

به همان وعده ی آخرت دلخوشم

تا

وقتی که آمدی

با همان بوسه ی اول

راه بر هرچه بغض ببندی!







... ادامه دارد!

میهمانی پروانه ها ...




بهار بهار


میزبانی

سرشار از التهاب است تا خار مژگانت پای میهمان نیازارد

اما 

شوق دیدار عزیزان، جانی تازه به تن و روح می دمد وصف ناپذیر

دیروز سراسر التهاب بودم و شور و شوق


دلم می خواهد این پست به قلم میهمانان نوشته تا میزبان

فقط بگویم

چشمانم

از دیدنشان سیر نشد

و صدای خنده هایشان جوانم کرد

و وقت خداحافظی

هنوز نرفته

دلم برایشان تنگ ...


میهمانی دیشب

فقط دیدار و خنده و حرف نبود

وجه اشتراک همه تپش بود

برای خود، برای شهر، برای نسل، برای عمری که میتواند خیلی بهتر از این طی شود

و باید همگی دست به دست دهند تا این آرزوبرآورده شود

 

جای همه سبز بود

مخصوصا 

مریم خوبم

مینای عزیزم

فاطمه ی دوست داشتنیم

آرام مهربانم

نیلوفر نازنینم

زهرای گلم

نسرین دردانه ام

و همه ی آقایان وبلاگ نویس بزرگواری که از تک تکشان عذرمیخواهم 

که به دلایلی از پذیرایی از آنها محروم ماندیم!

 

ادامه ی این پست را میهمانان گرانقدرم خواهند نگاشت!

خاک پای همگی تان: پرنیان






+ سپاس مخصوص از سرکار خانم "رودی" نازنین برای همکاری خواهرانه اش از طرف اتحادیه ...




آدینه: 

http://bachegonjeshk.mihanblog.com/post/1422


دختر هابیل: 

http://011832.blogfa.com/post-161.aspx



فصل الخطاب:

 http://raha1351.blogfa.com/post/106/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C



دنیای من:

 http://www.masi68.blogfa.com/post-91.aspx



خانه دوست ... / آدینه



به قول محمد صالح اعلای عزیز

عزیزانِ جان!

خواندن "آدینه" را به هیچ وجه از دست ندهید

آدرس خانه اش:

http://bachegonjeshk.mihanblog.com/

دومین دیدار وبلاگی / حرف تازه


نمیدونم اسمشو میشه گذاشت همایش یا نه

اسمش زیاد مهم نیست

ولی

مشتاق دیدارتان هستیم

چهارشنبه شب ساعت 6 تا 8

اتحادیه ی دانش آموزی جنب امام زاده قاسم (ع)

موضوع این دیدار

یک حرف تازه است


دوستانِ بهتر از آب روان

آنها که قدم بر چشمان ما می گذارند

حرفی با خود بیاورند

گلواژه ی سخنی

پاره شعری

تکه نانی

خرده هوشی

سر سوزن ذوقی


حتی

حرفی

یا

سطری به یادگار

که دل را به زندگی

گرم تر کند

در این روزگار پاییزی

منتظر حضور سبزتان هستیم!



خانه دوست / دختر هابیل




قلم طنز "دختر هابیل" را به هیچ عنوان از دست ندهید!

آدرس:

http://011832.blogfa.com/


کامنت برتر پست "گلریزون"






با خودم گفتم اگه علت انتخاب کامنت های برتر رو توضیح بدم بهتره


اول اینکه: از همه اونایی که تو این گلریزون سهمی داشتن واقعا ممنونم


از افرا و بانوی پارسی که گلریزون رو بهش رونق خاصی دادن

از آدینه

فاطمه

دختر هابیل

مینا

نسرین

حتی از تک تک عزیزانی که اومدن لطیفه ها رو خوندن خندیدن و رفتن 

بدون اینکه گلی به این گلریزون اضافه کنن ...

 




دوم اینکه:

آقامرتضی میگه: تعداد کامنتا مهم نیست مهم اینه که چند نفر تو این گلریزون شرکت کرده باشن

20 تا از کامنتا از افراست و 11 تاش از بانوی پارسی و ...

اما من میگم: تعداد کامنتا برام مهم نیست




یه روزی یکی از استادام گفت: یه کارگاه ادبیات راه بندازین که به کمکِ هم، 

قلمتون قوی بشه

دیدم شاید نتونیم رسما یه کارگاه داشته باشیم ولی میتونیم همین وبلاگ ها رو 

تبدیل به یه کارگاه ادبیاتش کنیم!




اگه یه کاری بکنیم که هممون ترغیب به خوندن و خوندن و خوندن و بعد نوشتن و نوشتن 

و نوشتن بشیم خودش یه کارگاه درست حسابی میشه!




بازم متواضعانه از همتون ممنونم که تو این گلریزون شرکت کردین

دم همتون گرم



این بار علاوه بر کامنت برتر، یک تصویر برگزیده هم داریم که در ابتدای پست ثبت شد 

و متعلق است به آدینه عزیزم

البته بعدا سر فرصت به عکس های طنز خواهیم پرداخت.


بیاین شادی و نشاط رو برای همه ی عالم آرزوکنیم ...

 





کامنت برتر متعلق است به: آقامجتبی / نوه ماجون من

ایشان با اینکه رخت عزا به تن داشتند

اما در این گلریزان 

مصداق بارز "با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام" بودند


و این برای من بسیار ارزشمند بود!




سلام خانم مسیبی

هر چند این روزا وبلاگ ما کمی فضای غم گرفته ولی شادی و نشاط جزء ملزومات زندگی هستند

و به قول معروف: خنده بر هر درد بی درمانی دواست...

پس حالا که این پست شما برای خودش یه ایستگاه خنده شده؛ 

پس ما هم در این حرکت زیبا، با شما همراه میشیم 

به یه نفر میگن با بالش جمله بساز؟!

میگه: یه پرنده دیدم و با تیر زدم توی بالش!!!

این بالش نه، اون بالش؟

میگه: یه پرنده دیدم و با تیر زدم توی اون بالش!!!

اصن بیخیال؛ با تشک جمله بساز؟

میگه: تو شک داری که من زدم توی بالش!!!

ای بابا، اصن با پتو جمله بساز؟

میگه: پَ تو شک داری که من زدم توی بالش!!!

اصن با تخت جمله بساز؟

میگه: خیالت تخت، من زدم توی بالش!!!



امیدوارم که همیشه شاد و سلامت باشید !

آقامجتبی را در آدرس زیر بخوانیدش:

http://majooneman.blogfa.com/




در آینده ای نزدیک 

عکس های طنز و فیلم های طنز را مرور خواهیم کرد!


منتظر باشید!

گلریزون ...






"گلریزون"

تو رو یاد چی میندازه؟

یاد خدابیامرز مهدی فتحی تو فیلم اعتراض مسعود کیمیایی با اون صدای قشنگش و بازی

عالیش و متن دلنشینش که الحق و الانصاف یکی از موندگارترین دیالوگای تاریخ 

سینمای ایرانه ...

امروز میخوام بگم گلریزون فقط پول جمع کردن واسه دربندای زندون دنیا نیست

واسه آدم فقیرا نیست

واسه خودمونم هست

واسه دلامون که عطش همزبونی داره

واسه لبامون که تشنه ی خنده س

واسه تنهایی هامون که گوش به زنگ یه مهمون دوست داشتنیه ...

 

نمی دونم چرا

این روزا به هرکدوم از آدما که سر می زنی دلشون گرفته

با آدینه و دختر هابیل خیلی به این سؤال فکرکردیم

ولی آخرش نفهمیدیم چشونه آدما و البت خودمون ...

 

بیاین یه گلریزون رابندازیم اینجا ...

هرکی هرچی به ذهنش میرسه بگه که مهمونای این خونه رو بخندونه

فتواداریم اگه چرت و پرتم بگین که بقیه بخندن جایزه

چه بسا که واجب عینی باشه ...

هرچی دلتون خواست

اول خواستم تأیید کامنتا رو آزاد بذارم

ولی به خاطر یه سری آدمای .... بی خیال!

 

لطیفه های (البته) مجاز ...

خاطره های خودتون که هرچند برابقیه جوکه ولی براشما خاطره س ...

هرچی .. هرچی ...

بیاین هم خودمون بخندیم هم بقیه رو بخندونیم

کامنتاتونو نذر دل هم کنین

حتی یه خنده کوچولو رو لب آدما

نذر دلای همه ی تهمینه ها

غزال ها

فاطمه ها

ابوالفضل ها

یاسرها

طیبه ها

فرزانه ها

الهام ها

الهه ها

مریم ها

میناها

....

همه و همه و خودمون ...

 

تا یکشنبه طاقت میارم و پست جدید نمیذارم شاید یه کم لبا به خنده واشه

محض رضای خدا ...

یکشنبه شب قرار یه دیدار وبلاگی رو میذاریم که یحتمل روز چهارشنبه بعد از ظهر باشه ...

زمان و مکان و سن و جنسیت مدعوین متعاقبا به اطلاع عزیزان خواهد رسید ...

 

 مهدی فتحی - اعتراض





صلوات برای سلامتی امیرعلی

ما کاری به حکم نداریم

حکم رو کاغذ مال محکمه‌ س

اصلیت حکم مال خداست

 که ما و منش ریخته

و گلریزون می‌کنیم واسه کسی که

آزاد می‌شه از این چاردیواری

که همه‌ی دنیا چاردیواریه

کرم مرتضی علی

یه مرد که واسه شرف و ناموسش

دوازده سال رو کشیده

وجدانش بالاتر از این پولاست که کاغذیه


سلامتی سه تن

ناموس و رفیق و وطن

سلامتی سه کس

زندونی و سرباز و بی‌کس

سلامتی باغبونی که زمستونش رو از باهاربیشتر دوست داره

سلامتی آزادی، سلامتی زندونیای بی‌ملاقاتی

اعتراض / مسعود کیمیایی




 

 





ادامه دارد!

کامنت برتر پست "آن شب خدا"





دوباره پرنیان از ایلیا گفت

و مانند همیشه بی ریا گفت


فهیمی با خرد یعنی فهیمه

سپیدی رو سفید از آشنا گفت


نمیدانم که آقای رئیسی

به رسم قدر دانی، مرحبا گفت؟


نترس ای ایلیا تا پرنیان هست

طبیب حاذقی این جمله را گفت


(حدیث جان مگو با نقش دیوار)

که حافظ این سخن را با شما گفت


مفاعیلن مفاعیلن فعولن

برای درد عاشق نکته ها گفت


اگر چه مسئله سخت است و مجهول

جوابش را لب سرخی به ما گفت


مسیر عاشقی چون رود، جاریست

دوباره پرنیان از ایلیا گفت


ببخشیدم ببخشیدم ببخشید

اگر صهبا خطا کرد و خطا گفت


سید صهبایی ما را در آدرس زیر بخوانید:

http://www.sahba313.blogfa.com/

257 / آن شب خدا ...



اتفاق مبارکی است ایلیا

سپردن زخم هایت به من

 

نترس

طبیب حاذقی را برگزیده ای

اشتباه نکرده بود پدر

در آن سال های دور

که نام مرا

در ردیف طبیبان شهر نوشت

 

فقط

یک جای کار می لنگید

 

پدر

خبر نداشت

من

معادله های چندمجهولی پیچیده را

با اعداد بی رمق

حل نمی کنم

 

مسئله – هرچند سخت –

اگر

عاشقانه حل نشود

هیچ سبزپوش خوش قدوبالایی

روی پا نخواهد ایستاد

و هیچ شقایق سرخی

بی سودای هرچه جام شراب

نخواهد رست ...



 

نترس ایلیا

خودت را بعد از خدا

به دست های دلم بسپار

اما

شرطش همین است

که هیچ نگویی

سرتا پا تماشا شوی به شوق

لب از لب وانکنی

تا بگویمت بخند

 

این شراره کهنه

به عمق آفرینش آدم

به وسعت حیرت حوا

به ستبری سینه ی هابیل

به رنگ هوس های قابیل

شرنگ زخم به خود گرفته است

 

نترس

استوارتر ... ایلیا

دردهای ما لاعلاج نیست

بگذار خنجرم

به نازکی بال های قدسیان آسمان

یک بار برای همیشه

این زخم بی ریشه را

شکاف دهد

 

بگذار خون

فواره وار

صورتم را تماشایی تر کند

لب هایم به سرخی خونت خواستنی تر است ... نه؟

 

نترس ایلیا

در این سطور

نه اشک روان است

نه آه

نه افسوس

.

.

.

باهم التیام خواهیم یافت

باهم به جشن خواهیم نشست

باهم به دف

باهم به رقص

باهم به عشق ...


و آن شبِ نزدیک

 خدا

-        بی شک خدا -

لالایی سکرآورش را

در گوش های تشنه مان

با دهان معطر خویش

خواهد خواند ...

 





 ... ادامه دارد!

کامنت برتر پست "ستاره و مخترع تلفن"



کامنت برتر متعلق است به: ایلیا

در آدرس زیر بخوانیدش:

http://ilia-khoei.blog.ir/

نقاشی های هنری و زیبا از  ایمان ملکی (12 عکس)



لیدیز اند جنتلمنز ! 


سلام.

نظرات بنده نسبت به متن و کامنتها ( البته با توجه به اینکه با کامنت خانم نسرین ، کمابیش موافق ترم ) :

1- الآن عصر حجر نیست که موبایل و تلفن و ایمیل تنها وسایل ارتباطی باشه.

2- با اینحال برای گریز از ترافیک خطوط از جمله ترافیک ساعات خاص شغلی ، بهتره بین طرفین ساعتی که

 فراغت بیشتری رو در بر داره تعیین شه 


و بعد هر روز در صورتی که حرفی برای گفتن هست مثلا رأس ساعت 11 ظهر ستاره خانم با همسر خود 

تماس بگیره.


3- بهترین راه و بی دردسر ترین روش ، ارتباط تله پاتی ست که خانمها با مدیوم بالا و ظرفیت وسیعی که در 

حس ششم خود دارن در این شیوه موفق ترند.


4- خانمها، آقایون! 

بنظر بنده نباید کسانی رو که شدیدا در این مقطع از برش تاریخی از سوی مردم تنها شده اند رها کرد. 


باید دست همه رو گرفت . 

این طرز برخورد به دور از یک زندگی اجتماعی ست. 

بنابراین خواهش میکنم گاهی تلویزیون رو ببینید . 


تلاش و زحمت اونا برای دیده شدن ستودنی ست. 


خصوصا با سعه ی صدر بالایی که مدیریت اون داره و نظرات بیننده هاشو حقیقتا اعمال داشته جدیدا" . 


البته تا اونجایی که من خبر دارم این واژه ی «جدیدا» شامل دو سه سال میشه.


5- و نظر آخر که از دید بنده مهمترین نظره ، اینه که ستاره خانم نباید اینقدر مردذلیل باشه !!

256 / ستاره و مخترع تلفن  ....




نوبتی هم باشه نوبت ستاره خانومه که بیاریمش دم دست

تو این پست ستاره جون، نقش یه زن عاشق پیشه رو بازی میکنه که بعضی وقتا داد

آقاسیروس رو درمیاره با کاراش ...

امان از دست این روانشناسا که هرچی آتیشه از تنور اونا بلند میشه

ستاره زندگیشو طبق برنامه های آموزشی تلویزیون تنظیم میکنه

ماجرا از این قراره که شنبه صبح آقاسیروس سرحال و قبراق رفت سر کار و طبق معمول

 ستاره رسانه ملی رو روشن کرد

و چشمتون روز بد نبینه ... شنید که:

خانومای محترم تو خونه! همسرتون که میره سر کار بعد از یکی دوساعت بهش زنگ بزنین 

و بهش بگین که چققققققققققد دوسش دارین!!!!!!!!!




حالا فرض کنین که آقاسیروس رئیس یه کارخونه مهمه و تو قسمت فنی یه کار فوری براش 

پیش اومده و اونجا اصلا صدا به صدا نمیرسه

ستاره جون زنگ میزنه به جناب همسر

ای دل غافل ... جواب نمیده

حالا جناب خر را بیارین و باقالی بارش کنین

یعنی کجاست این مرد؟ چرا جواب تلفن منو (دقت کنین) تلفن منو نمیده؟

اصلا برای من اهمیتی قایل نمیشه این مرد

این چه زندگی ایه؟؟؟؟؟؟

 



حالا فرض کنید آقاسیروس مدیر یه مجتمع پر از کله پاچه س که جمع و جور کردنش 

هزار جور مصیبت داره

ستاره زنگ میزنه که به همسرجان که بگه چققققققد دوسش داره!!

از قضا سروصدای آدما بلندتر از زنگ موبایل همسرجانه

بعد از هزاربار زنگ زدن بالاخره حاجت ستاره برآورده میشه و همسرجان تلفنو جواب میده

ولی ستاره فقط می شنوه:

خانوم ... میام خونه ببینم چی میگی...

باشه باشه ... اصلا ده دقیقه دیگه زنگ بزن ...

نه زنگ نزن جلسه م شروع میشه یه ربع دیگه ...

وقت ندارم ... خودم اگه برسم بهت زنگ می زنم ...

و قطع میکنه!

حالا یکی بیاد ستاره جونو جمعش کنه ...

 



یا فرض کنین آقاسیروس

مجری برنامه ی زنده شبکه معارفه

یا

حسابدار یه کارخونه ی بزرگه

یا

راننده ماشینای سنگینه که درست سر گردنه که رسیده ستاره جون میلش کشیده زنگ بزنه 

به عشقش ...

یا

یه شاعره که حالا رسیده به اوج یه بیت عاشقانه و تو قافیه ش گیرکرده

یا

یه مخابراتیه که باید تا ظهر به هزارتا تلفن رنگ و وارنگ جواب بده

یا

یه کوه نورده که تو یه شیب تند پاش لیز خورده و هر آن ممکنه از ارتفاع 4000 پایی با 

مخ پرت شه ته دره و الفاتحه ...

یا ...

 

 



حالا با این اوصاف و با این همه گرفتاریای زندگی امروزه

تکلیف دل بشکسته ی ستاره جون چی میشه؟

تکلیف کتکی که در برگشت به خونه قراره آقاسیروس بخوره چی؟

تکلیف عشق و عاشقی چی؟

تکلیف روانشناسه چی؟

تکلیف برنامه سازای رسانه ملی که میخوان ساعت برنامه شونو با یه سری حرفای

 شیکککککککک پرکنن چی؟

تکلیف شک و تردیدی که بابت جواب ندادن تلفن به دل ستاره جون اومده چی؟

تکلیف ...

مقصر کیه این وسط؟

تقصیرکار کیه؟

پرتقال فروش کیه؟

کی به کیه؟




 

یکی جواب بده دیگه ... یکی جواب بده!






 

 

... ادامه دارد!