آهای با توأم!
دستت را
از روی دستانم بردار!
آری تو را میگویم! دل بیدل شده ام!
قلمم را از دستانم نگیر! بگذار تا بنویسم!
مدام نصیحتم می کنی! کلافه ام کردی! فریاد که
نمی گذاری بزنم!
اشک هم نریزم! شکایت هم نکنم!
صدای نفسم را کسی نشنود!
کشتی ما را با این شعر معروفت که:
نذار که سفره دلت پیش غریبه وابشه این بغض نشکفته باید سهم خود خدا
باشه
اما این را بگویم! اینبار چه بخواهی چه نخواهی حرفهایم
را خواهم زد!
از گلوی قلمم فریاد خواهم کشید! خواهم نوشت!
قصه از این قرار است: خسته شده ام!
بگذاربنویسم که امشب چقدر دلم تشنه بود! چقدر
عذاب عطش آزارش داد!
دلم نوازش می خواست! دلم بوسه می خواست!
دیگر خجالت نمی کشم! حیا نمیکنم از نوشتن این
تشنگی! مگر گناه کرده ام؟ آخر من هم آدمم!
سنگ هم اگر بودم والله دلم محبت می خواست!
مگر آن صخره ها را ندیده ای که چون دست نوازش آب از کنارشان گذشته از دلشان سبزه روییده است؟
تنها که باشی فرقی نمی کند زن باشی یا مرد!
مجرد باشی یا متأهل!
مادر باشی یا پدر!
بچه باشی یا بزرگ! و چه بهتر که بچه باشی! آنوقت
حداقل با گریه به بقیه می فهمانی که چه مرگت شده است؟
ببخش! که لحن قلمم قدری تلخ شد آخر دلم از دست
این آدمها خیلی گرفته است!
امشب آنقدرتنهایی کشیده ام که اگر خجالت
نمیکشیدم زار زار گریه می کردم! برای ذره ای توجه!
برای جرعه ای نگاه! برای گوشه لبی بوسه!
دلم می خواست فریاد بزنم التماس کنم اما غرورم
دستش را گذاشت جلوی دهانم!
و آن بغض لعنتی دوباره آمد گلویم را فشرد!
امشب ـ مثل خیلی وقتهای دیگر ـ آنی که محبتش را می خواستم خسته بود! حوصله من و
دلم را نداشت!
نگو که من و دلم معنی خستگی را نمی فهمیم!
چرا! من و دل وامانده ام هم می دانیم زندگی سخت
است!
اداره ی زندگی! چرخاندن چرخ زندگی و کلی حرفهای
تکراری همیشگی که آدمها در مواقعی که می خواهند یکدیگر را از سر خود واکنند واگویه
می کنند!
همه اینها را من و دلم می دانیم اما حرف ما زبان
بسته ها چیز دیگری است:
آی آدمها! التماستان می کنم! شما را به خدا! شما
را به خدا به داد دل هم برسیم!
یکدیگر را ببینیم! نمی گویم روزی هزار بار روزی
یک بار!
این که دیگر سخت نیست! به خدا سخت نیست!
نگذارید سختی های زندگی بینتان دیوار بکشد!
به خدا ...... به خدا محبت کار سختی نیست!
بوسه که دیگر خرجی ندارد!
در آغوش کشیدن یار که مالیات ندارد!
به داد هم برسیم!
نگذاریم که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
به خدا حیف از ما! حیف از عشق!
خوشبختی در خانه ماست! آنقدر یکدیگر را تنها
نگذاریم که در باغ دیگران دنبال خوشبختی بگردیم!
دست مریزاد به سهراب که سرود:
من به آمار زمین مشکوکم!
اگر این سطح پر از آدمهاست!
پس چرا این همه «آدم» «تنهاست»؟؟!!
....بگذار بگویم که کاش آدم سنگ باشد اما تنها
نباشد!
......ناتمام
