عکسهای دلنشین

کمتر عکسی توجه من رو به خودش جلب می کنه!

این روزها دلم حال و هوای عجیبی داره!

منم سر از کارش درنمیارم! نمیدونم ابریه بارونیه آفتابیه عصبانیه دلخوره عاشق شده رفته سفر یا.....  اصلا ولش کن!

بذار به حال خودش تا  کم کم تو راه بیاد!

تصمیم گرفتم چند تا عکسی رو که توجهم رو به خودش جلب کرده بود نشونش بدم شاید خوشش بیاد و یه لبخند کوچولو هم که شده بزنه!

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد و حال دلتون همیشه خوش باشه!

عکس


وصیت نامه عجیب حسین پناهی

                      عکس هایی از زنده یاد حسین پناهی+زندگی نامه و وصیت نامه جالب آن مرحوم

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاری کنند.

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!

کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم!

                                                                       روحش شاد

عکسها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

یک نفر دلش شکسته بود

یک نفر دلش شکسته بود

توی ایستگاه استجابت دعا

منتظر نشسته بود

منتتظر، ولی دعای او

دیر کرده بود

او خبر نداشت که دعای کوچکش

توی چار راه آسمان

پشت یک چراغ قرمز شلوغ... 

*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت 
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود 
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد 

*او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند 
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه

در میان راه

باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند 
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه

مستجاب می شود

                                                       عرفان نظرآهاری

بوی هوای تن تو.....

بوي هواي تن تو..............

من دلم شعر بلندي كه تو را وزن كند مي خواهد

تو كه در وصف دلم باز نگنجي

بخدا گيج وملولم

قلمم باز شكسته

من دلم باز هواي نفست را كرده

من دلم باز هواي، خندهايت كرده

تو كه در وصف دلم باز نگنجي

به كجا راز دلم داد زنم

كه نفس ها تنگ است

كه هوا غمگين است

و....خدا نزديك .....

اي كه مي شوي بهانه ام

براي شعر هاي ناسروده ام

نرو بمان

كه دلم بيمار است

تو نباشي مردم

تو نباشي شعرم بوي ريحان ندهد

من اميدم اينست

كه رسد بوي هواي تن تو

به مشام گل ياس

كه دهد باد پيام

كه رسد بر سر قبرم...

هواي تن تو.....

هواي تن تو......

                                         

پیشکش ششم / بخدا عاشقی کار سختی نیست!

      آهای با توأم!

 دستت را از روی دستانم بردار!

آری تو را میگویم! دل بیدل شده ام!

قلمم را از دستانم نگیر! بگذار تا بنویسم!

مدام نصیحتم می کنی! کلافه ام کردی! فریاد که نمی گذاری بزنم!

اشک هم نریزم! شکایت هم نکنم!

صدای نفسم را کسی نشنود!

کشتی ما را با این شعر معروفت که:

نذار که سفره دلت پیش غریبه وابشه                این بغض نشکفته باید سهم خود خدا باشه

اما این را بگویم! اینبار چه بخواهی چه نخواهی حرفهایم را خواهم زد!

از گلوی قلمم فریاد خواهم کشید! خواهم نوشت!

قصه از این قرار است: خسته شده ام!

بگذاربنویسم که امشب چقدر دلم تشنه بود! چقدر عذاب عطش آزارش داد!

دلم نوازش می خواست! دلم بوسه می خواست!

دیگر خجالت نمی کشم! حیا نمیکنم از نوشتن این تشنگی! مگر گناه کرده ام؟ آخر من هم آدمم!

سنگ هم اگر بودم والله دلم محبت می خواست!

مگر آن صخره ها را ندیده ای که چون دست نوازش آب از کنارشان گذشته از دلشان سبزه روییده است؟

تنها که باشی فرقی نمی کند زن باشی یا مرد!

مجرد باشی یا متأهل!

مادر باشی یا پدر!

بچه باشی یا بزرگ! و چه بهتر که بچه باشی! آنوقت حداقل با گریه به بقیه می فهمانی که چه مرگت شده است؟

ببخش! که لحن قلمم قدری تلخ شد آخر دلم از دست این آدمها خیلی گرفته است!

امشب آنقدرتنهایی کشیده ام که اگر خجالت نمیکشیدم زار زار گریه می کردم! برای ذره ای توجه!

برای جرعه ای نگاه! برای گوشه لبی بوسه!

دلم می خواست فریاد بزنم التماس کنم اما غرورم دستش را گذاشت جلوی دهانم!

و آن بغض لعنتی دوباره آمد گلویم را فشرد!

امشب ـ مثل خیلی وقتهای دیگر ـ آنی که محبتش را می خواستم خسته بود! حوصله من و دلم را نداشت!

نگو که من و دلم معنی خستگی را نمی فهمیم!

چرا! من و دل وامانده ام هم می دانیم زندگی سخت است!

اداره ی زندگی! چرخاندن چرخ زندگی و کلی حرفهای تکراری همیشگی که آدمها در مواقعی که می خواهند یکدیگر را از سر خود واکنند واگویه می کنند!

همه اینها را من و دلم می دانیم اما حرف ما زبان بسته ها چیز دیگری است:

آی آدمها! التماستان می کنم! شما را به خدا! شما را به خدا به داد دل هم برسیم!

یکدیگر را ببینیم! نمی گویم روزی هزار بار روزی یک بار!

این که دیگر سخت نیست! به خدا سخت نیست!

نگذارید سختی های زندگی بینتان دیوار بکشد!

به خدا ...... به خدا محبت کار سختی نیست!

بوسه که دیگر خرجی ندارد!

در آغوش کشیدن یار که مالیات ندارد!

به داد هم برسیم!

نگذاریم که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود!

به خدا حیف از ما! حیف از عشق!

خوشبختی در خانه ماست! آنقدر یکدیگر را تنها نگذاریم که در باغ دیگران دنبال خوشبختی بگردیم!

دست مریزاد به سهراب که سرود:

من به آمار زمین مشکوکم!

                                اگر این سطح پر از آدمهاست!

                                                                         پس چرا این همه «آدم» «تنهاست»؟؟!!

 

....بگذار بگویم که کاش آدم سنگ باشد اما تنها نباشد!

......ناتمام

عکس های رمانتیک و تنهایی مرداد 90

حاتمی کیا استاد سینمای ایران

                تازه‌ترین عکس‌ها و خبرها از آخرین ساخته حاتمی‌کیا

چند سال پیش یکی از وبلاگ نویسان مطلبی در مورد خسرو سینایی نوشته بود و نظری شخصی اش را درباره زندگی وی در وبلاگش که خوانندگان محدود و مشخص و داشت منتشر کرده بود، اما یکی دو روز بعد از نوشتن آن مطلب، به یکباره و بی آنکه خود نگارنده مطلع باشد، عین مطلب با یک مقدمه مسخره یک خطی که تمام محتوای متن را کاملا مقلوبه و برعکس نشان می داد، در تمامی سایت های خبری منتشر شد.

حالا ظاهرا باز شاهد اتفاقی دیگر از این دست هستیم و این بار استاد سینمای ایران آقای ابراهیم حاتمی کیا مورد تهاجم قرارگرفته است!

ادامه نوشته

(داستان طنز جالب)

نه قانونی است و نه منطقی !


دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟
استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم.
دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول می کنم. در غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.
استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

ادامه نوشته

دل به عشق اگر نسپارید...

آخر عاقبت کارتون های قدیم



آلیس شوهر کرده، دو تا بچه داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان ۵٠ متری ساده.

آن‌شرلی آرایش‌گر معروفی شده و توی جردن و چند تا محله‌ی بالای شهر شعبه زده و حسابی جیب مردم رو خالی می‌کنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی …

ادامه نوشته

جای خالی قیصر

و قاف

حرف آخر عشق است آنجا كه نام كوچك من آغاز ميشود!


می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را 
می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت 
چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

                                                           قیصر امین پور

سید شهیدان اهل قلم

شهيد آويني

زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. 
سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند.
و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند تا در مقتل کربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟
و مگر نه آنکه از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند که حسین علیه السلام را از سر خویش بیشتر دوست داشته باشد؟
و مگر نه آنکه خانه‌ی تن راه فرسودگی می‌ پیماید تا خانه‌ی روح آباد شود؟
و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه‌ی سرگردان آسمانی، که کره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده ‌اند؟
و مگر از درون این خاک اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز کرمهایی فربه و تن ‌پرور بر می‌آید؟
پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقف‌های دلتنگ و در پس این پنجره ‌های کوچک که به کوچه ‌هایی بن‌ بست باز می‌شوند نمی‌توان جست، بهتر آنکه پرنده‌ی روح، دل در قفس نبندد پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر، پرستویی که مقصد را در کوچ می‌بیند، از ویرانی لانه‌اش نمی ‌هراسد.

دمی با عرفان نظرآهاری

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی.

حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی.

حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی،آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند.

اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود. 

پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند.

اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند.

نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور. 

یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید،

به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند. 

پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است.

من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم......

ادامه نوشته

پیشکش پنجم / به جای ایلیا

ایلیای من!

دل می گوید با تو بمانم اما عقل مدام در گوشم نجوامیکند دست از تو بشویم!

تصمیم تازه ای گرفته ام.......! می خواهم به نصیحتهای عقلم گوش بسپارم!

دست از لجاجت بردارم و این بار دیگر به فرامین عقلم جامه عمل بپوشانم!

آری! باید جایگزینی برای تو بیابم!

از آنجا که بین آدمها هیچ کس را بهتر از تو نخواهم یافت باید به سراغ چیزی غیر از آدمها بروم!

می خندی؟............ بخند! لبخندت چه از سر ترحم باشد چه از سر تمسخر، فرقی به حال من نمی کند!

اگر دلم بعد از تو روی پای خودش بایستد و داغ دوریت را تاب بیاورد، برایم فرقی نمی کند تو به حال من بخندی یا بی ترحم یا تمسخر از کنار خانه ام رد شوی........ بی هیچ!

آنگاه که دل یک دله کنم......

به جای تو تمام کتاب های جهان را خواهم خواند!

تمام عاشقانه ها......... عارفانه ها....... سرگذشت رندان جهان......... قصه همه پری های عالم........... مجنونهای بیابانگرد...... لیلی های داغ دیده

بعد از آن تمام نقاشیهای عالم را به تماشا خواهم ایستاد!

تصویر دل های به خون نشسته

چشمهای دوخته به در از انتظار

دستهای خالی

دریاهای طوفانی

آسمان های ابری

زان پس تمام دنیا را سیر خواهم کرد!

جای خیمه لیلی

ردپای مجنون

بیستون جای تیشه های فرهاد

حجله شیرین

تخت خسرو

جام عاشقی عالم را جرعه جرعه سرخواهم کشید!

جای پای من همه جای جهان خواهد بود!

میکده ها....... مسجدها....... کاخها.......... دریاها....... بیابانها

کنار آتشی که لحظه ای پیش کاروان معشوق از آنجا کوچ کرده است و هنوز خاکسترش گرم است!

و آنگاه بوسه باران خواهم کرد جای پای هر عاشقی را که چون من دل از دست داده است!

بگذار عالم بداند من ذره ذره ذرات جهان را جایگزین کسی کرده ام که هیچ چیز جایش را نمیگیرد!

آخر او ایلیاست!

خدای عاشقی های من است!

مگر کسی می تواند جای خدا را بگیرد.........؟ هرگز!

                                                                              ...ادامه دارد!

پای ناصر فیض در کفش شعرا!!!

«سال‌ها دل طلب جام جم از ما مي‌کرد / بي‌خبر بود که ما مشترک کيهانيم»

«به آب روشن مي عارفي طهارت کرد / و رفته رفته به اين کار زشت عادت کرد»

«برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر /  ليلي آمد دم در، گفت: بيا! برق آمد
«
داشتم دلقي و صد عيب مرا مي‌پوشيد / صد و يک عيب چو شد، دلق من از کار افتاد»

«در آستين مرقع پياله پنهان کن / که چوب و غيره در آن ناگهان فرو نکنند»

«اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را / به دستش مي‌دهم کاري که بار آخرش باشد»
«
چه خوش صيد دلم کردي، بنازم چشم مستت را / ولي از روي پايم خواهشاً بردار دستت را»
«
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد / بعد از اين آب خرابات چه آبي بشود»

«غلام همت آنم که زير چرخ کبود / اگرچه له شود اما شکايتي نکند»

«صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت / بنده از شرم شدم پشت درختي پنهان»

«جميله‌اي است عروس جهان، ولي مگذار/ که اين زمان حرکت‌هاي او شود موزون»

«پيرهن چاک و غزل‌خوان و صراحي در دست / آن‌قدر عربده زد، آبروي ما را برد»
«
دستي به جام باده و دستي به زلف يار / پس من چگونه پيرهنم را عوض کنم؟»
«دامني گر چاک شد در عالم رندي چه باک / رند بايد چيز ديگر را نگهداري کند»

«چمن خوش است و هوا دلکش است و مي بي‌غش / مرا فقط نگراني ز گشت ارشاد است»

آتش عشق

باز دلم آمده در پیچ و تاب
انقلب ینقلب انقلاب

همچو گیاه لب آب روان
اضطرب یضطرب اضطراب

آتش عشق است که در اصل و فرع
التهب یلتهب التهاب

نور خدایست که در شرق و غرب
انشعب ینشعب انشعاب

آب حیاتست که در جزء و کل
انسحب ینسحب انسحاب

شک که دل موهبت عشق را
اتهب یتهب اتهاب

از سر شوق است که اشک بصر
انحلب ینحلب انحلاب

صنع نگارم بنگر بى حجاب
احتجب یحتجب احتجاب

سر قدر از دل بى قدر دون
اغترب یغترب اغتراب

آمُلیا موعد پیک اجل
اقترب یقترب اقتراب

 

 

 

شاعر: علامه حسن‌زاده آملی 

انتظار

جز تو کسی نیامده آقا،  سر قرار 

انگار بی تو نیست کسی، غرق انتظار

این جمعه هم گذشت و تو مثل همیشه باز

در انتظار خویش نشستی به انتظار

کفشهایم و تو

خدایا

من دوست دارم

در خیابان با کفش هایم راه بروم و به تو فکر کنم

 تا این که در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکرکنم!

                                                                "دکتر علی شریعتی"

باران


دیشب باران قرار با پنجره داشت      
                                            روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچ پچ کرد 
                                            چک چک، چک چک چه کار با پنجره داشت؟

                                                                                             مرحوم قیصر امین پور

به یاد حسین پناهی

مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید، خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم!

«مرحوم حسین پناهی»

عشق


رودها در جاری شدن

و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسان ها
همه ي انسان ها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که می دانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
اما نباشد، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد

پیشکش چهارم / برای ایلیا می نویسم فقط برای ایلیا!

«ایلیای من سلام!

تو نیز جان تشنه ام سیراب نکردی

خداحافظ!»

این کوتاه ترین نامه ی عاشقانه ای بود که می توانستم برایت بنویسم!

برای یکبار هم که شده حرفهایم را بشنو!

دستانم را نگیر فقط نجوایم را بشنو!

مرا در آغوش مهربانیهایت آرام نکن فقط واگویه ام را بشنو!

بگذار اشکهایم، حریر پیرهنم را خیس کند فقط مرا بشنو! مرا ببین!

بگذار صدایم بلرزد ...

بگذار نفسم تنگ شود ...

بگذار پاهایم از رمق بیفتد ...

فقط اجازه بده طوافت کنم!

راست گفته اند رندان عاشق: «هرکه مه رو تر باشد بی وفا تر است» .... و تو مه روی منی!

یکبار هم که شده بگو از من چه می خواهی تا مال من شوی!

بگو از من چه می خواهی تا دلم را بلرزانی!

بگو چه می خواهی تا در اولین بوسه جانم را بستانی!

عاشقانه ترین شعرعالم را می خواهی...؟

برایت می سرایم!

رؤیایی ترین ترانه را می خواهی...؟

برایت می خوانم!

سبزترین گلبرگ دنیا را می خواهی...؟

برایت می آورم!

سرخ ترین رز عالم را...؟

برایت مهیا میکنم!

پاک ترین قلب عاشق را...؟

در سینه ام به تپش می اندازم!

نورانی ترین مهتاب را ..... تا از کوچه ام عبور کنی....؟ ماه را برایت به خانه ام می آورم!

پرنورترین ستاره ها را....؟

دامنم را پرازستاره می کنم!

دیگر چه .....؟

بگو دیگر چه کنم؟

همیشه کوچه ام آب و جاروست!

همیشه خانه ام پاکیزه است!

همیشه باغچه ام پر از اقاقی است!

همیشه عطر یاس خانه ام رهگذران را مدهوش میکند!

دیگر چه می خواهی؟

چه کنم تا بیایی؟

دست افشانم؟ پای بکوبم؟ چراغانی کنم؟ عطرافشانی کنم؟

هرچه بخواهی .... هرچه بگویی ...

هرچه بخواهی ... هرچه بگویی ...

فقط بیا.....

بیش از این طاقت ندارم!

بیش از این صبوری نمی توانم!

منتظرم...

معشوق من!

مجنون من!

محبوب من!

انصاف است بیش از این ملتهبم بخواهی؟

هیچ مجنونی لیلایش را در انتظار نگذاشت آنقدر که تو مرا بیتاب خودت کرده ای؟

...ادامه دارد!

پیشکش سوم / پاداش

پاداش عاشقی هایم!

با توأم! ساقی! با توأم!

صدایم را نمی شنوی؟

دستهایم را نمی گیری؟


با توأم!  با تو! ای جان ِ جان ِ جان ِ من! دل تپشهایم را بی خبری؟

کی خواهی آمد؟

کی از ره خواهی رسید؟

کی به سراغم خواهی آمد؟

کی انتظارم را به سر خواهی رساند؟

کی نگاهی، نیم نگاهی خواهی کرد؟

کی قدم به کوچه ام خواهی گذارد؟

تو بهتر از هرکس می دانی چه بیتاب شده ام!

تو......... تو بهتر از هرکس می دانی که تازگیها چه بیقرارم!

تو......... فقط تو از تمنای دلم باخبری!

تو فقط تو از عطشم...

از جان تشنه ام...

از قلب تشنه ام، از هستیِ تشنه ام...

و از لبان تشنه ام باخبری!

کی در خانه ام را خواهی زد؟

پاداش عاشقی هایم!

منجی بیقراریهایم!

ساقی تشنگی هایم!

کی مرا در آغوش وصال خود خواهی کشید؟

نگذار.....

نگذار تا عطش عشقت مرا از پا درآورد؟

....ادامه دارد!

2/ اعجاز

دیرزمانی است که دیگر حریف دلم نیستم!

بسیار زمان است که او- دلم را می گویم - اینجا نشسته است.

اینجا در نقطه ی هبوط عالم و آدم!

و قسم خورده است که از جایش تکان نخورد

تا به چشم خود ببیند و 

با گوش خود بشنود 

و با تمام هستی خود لمس کند «حادثه ی اعجاز عشق را»

آی ی ی ی ی دل من! دل بی تاب منتظر من!

آی ی ی ی ی دل من! دل تشنه بی صبر من!

ناشکیب من!

مانده ام تو را کجا ببرم که آرام شوی!

تو را کجا بنشانم که قرار بگیری!

تو را به کدام تماشاگه برسانم که دست از سرِ «انتظار» بکشی؟

تو را به که بسپارم که دیگر صدایت نلرزد.....

دستانت نلرزد...... 

مژگانت نلرزد و لبهای زمزمه گرت دیگر مرثیه «فراق» نخواند؟

کدام حرم                   کدام حریم                             کدام            تو را سیراب می کند؟

چه چیز                    چه کس                   کدام رهگذر...؟

کدام دست        کدام چشم            کدام زلف....؟

کدام لبخند عاشقانه                 کدام میخانه ...؟

کدام می پرست           کدام شراب                         کدام سرود...؟

کدام شعر        کدام پیامبر عاشق          کدام وحی          تو را آرام می کند؟

تو را برقرار                                 تو را سیراب می کند؟

حرفی بزن دلم!

دل آشوبم کردی دلم!



...ادامه دارد!