اتفاق مبارکی است ایلیا

سپردن زخم هایت به من

 

نترس

طبیب حاذقی را برگزیده ای

اشتباه نکرده بود پدر

در آن سال های دور

که نام مرا

در ردیف طبیبان شهر نوشت

 

فقط

یک جای کار می لنگید

 

پدر

خبر نداشت

من

معادله های چندمجهولی پیچیده را

با اعداد بی رمق

حل نمی کنم

 

مسئله – هرچند سخت –

اگر

عاشقانه حل نشود

هیچ سبزپوش خوش قدوبالایی

روی پا نخواهد ایستاد

و هیچ شقایق سرخی

بی سودای هرچه جام شراب

نخواهد رست ...



 

نترس ایلیا

خودت را بعد از خدا

به دست های دلم بسپار

اما

شرطش همین است

که هیچ نگویی

سرتا پا تماشا شوی به شوق

لب از لب وانکنی

تا بگویمت بخند

 

این شراره کهنه

به عمق آفرینش آدم

به وسعت حیرت حوا

به ستبری سینه ی هابیل

به رنگ هوس های قابیل

شرنگ زخم به خود گرفته است

 

نترس

استوارتر ... ایلیا

دردهای ما لاعلاج نیست

بگذار خنجرم

به نازکی بال های قدسیان آسمان

یک بار برای همیشه

این زخم بی ریشه را

شکاف دهد

 

بگذار خون

فواره وار

صورتم را تماشایی تر کند

لب هایم به سرخی خونت خواستنی تر است ... نه؟

 

نترس ایلیا

در این سطور

نه اشک روان است

نه آه

نه افسوس

.

.

.

باهم التیام خواهیم یافت

باهم به جشن خواهیم نشست

باهم به دف

باهم به رقص

باهم به عشق ...


و آن شبِ نزدیک

 خدا

-        بی شک خدا -

لالایی سکرآورش را

در گوش های تشنه مان

با دهان معطر خویش

خواهد خواند ...

 





 ... ادامه دارد!