260 / پیر میکده ...
شاید اگر بگویم تمام هفته را به عشق شنبه ها می گذرانم غلو نکرده باشم
مثنوی خوانی استاد راستگو
دیروز هم مثل همیشه سخن از عشق بود
و نور
و سماع
و بی خودی
و آنچه هست اوست
و
بی معرفت نباش که در من یزید عشق / اهل نظر معامله با آشنا کنند
و
کیمیای سعادت رفیق بود رفیق
و
خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست
و
هرچه آن خسرو کند شیرین بود
و
جهان چون چشم و خط و خال و ابروست / که هرچیزی به جای خویش نیکوست
و
من بودم که تو را افروختم
و
دیده را فایده این است که دلبر بیند
و ....
پیر
پیر
پیر
این واژه سال هاست که که ذهنم را به خود مشغول کرده است
حالا که طی این مرحله بی همرهی خضر نمی توان کرد
پس خدای من!
کی می خواهی پیری سر راهم قرار دهی تا مرا به سوی خودت بخواند؟
نمی دانم در دوره و زمانه ی ما پیر به آن معنا که مولوی گفته است و عرفا نوشته اند
می توان جــُــست یا یافت می نشود؟
یا مثل خیلی حسرت های دیگر به گور خواهد رفت؟
بارها شده کسانی را دیده ام که نور الهی در چهره شان هویداست
این عطش آنچنان لبریزم کرده است که
کم مانده بپرسم پیر من می شوی بزرگ؟!
از صبح جمعه
با دیدن "او" که کهکشانی بود برای خودش
تا این لحظه که این سطور را می نویسم
این حس و حال، بدجور دلم را به تاب و تب انداخته
تو ای عزیز!
پیری سراغ داری که بتوان به مقام خاک پاییش رسید؟
مرادی را می شناسی که بتوان مریدش شد؟
خضری که پرده از رازهای هستی کنار زند
و چشمت را به روی هرچه هست و نیست باز کند؟
انگشتی که بهشت را نشانت دهد؟
خدایا این آرزو را برایم دست نایافتنی نکن
بگذار این عمر که سالهاست به عطش گذشته است کفاف دهد تا پیر میکده ای بیابم
روبرویش بنشینم
و سر به زیر از او بپرسم: پیر من می شوی بزرگ؟
خدای من!
فکری به حال این عطش تمام ناشدنی کن که طاقتم طاق شد
یاکریم!
مثنوی خوانی: شنبه ها ساعت 6 تا 7/5 - خیابان امیرکبیر / حوزه هنری کاشان
... ادامه دارد!
سلام و سیب و سعادت!