لنگ انداخت پیش پاهایم

مرد گرمابه دار کیسه به دست

برد از پله ها مرا پایین

در حمام را به رویم بست

 

 

صبح جمعه چه قدر می چسبید

سیرت و صورتی صفا دادن

مثل ماهی در آمدن از تنگ

توی حوض بلور افتادن

 

 

شوخ چشمانه برد شوخ از من

کنج گرمابه مرد حمامی

روی دیوار محو من شده بود

شاه با چشم های بادامی

 

 

همه سو چشم هاش می چرخید

توی آیینه های زنگاری

سقف آیینه کاری حمام

باغ بادام بود انگاری

 

 

تیغ برداشت تا صفا بدهد

صورتم را که گرد غربت داشت

تیغ لغزید و مرد حمامی

گل سرخی به گونه هایم کاشت

 

 

در میان بخارها می شد

از لب زخمی انار نوشت

یا که آرام رفت و بر دیوار

شعر سرخی به یادگار نوشت

 

 

آن طرف در میان کاشی ها*

شاه با چشم های تلخ اسیر

این طرف در میان آینه ها

سایه ی زخمی امیر کبیر ...

 

آی امیر زاده ی کاشی ها

با چشم های بادام تلخت ....( شاملو)




+ این شعر را سنجاق کنید به پست جناب آقای ایمانی در آدرس: http://aib1962.blogfa.com/post/173

 

گرمابه بسیار زیباست ولی شنیدنش از زبان خود شاعر شیرینی ش بی نهایت است

همایش شعر نجوای پاییز استاد سعید بیابانکی میهمان ویژه بود 

و شعرش را با آن صدای موسیقایش خواند

این پست را تقدیم میکنم به تمام بروبچه های همایش که عصر پاییزی زیبایی را برایمان رقم زدند.