264 / دوساعتی با استاد شمیسا، مدرس زاده، فردوسی، ملک الشعرای بهار و آن عکاس محترم!
اول بگم هیچ انگیزه ای برای نوشتن این متن ندارم
از بس که یخ زدم این روزا
دیگه حالم داره از خودم بد میشه
فکرمیکنم اگه صبحیه ننویسم منجمد میشم
اگه بگم نمیدونم چرا رفتم دانشگاه که راست نگفتم

همین قدر میدونم که دکتر مدرس زاده هرجا باشه یه انگیزه ی قویه که من بی رمقو
بکشونه اونجا
به یسنا هم گفتم:
مدرس زاده حس یه دانشجوی واقعی بودن رو به من میده
با اینکه عاشق کلاسای مثنوی استاد راستگویم ولی مدرس زاده یه حس هیجان توأم با
انگیزه رو به روح م تزریق میکنه
بیشتر مواقع تقریبا از نصف حرف های استاد مدرس زاده عقب میمونم چون توجهم بیشتر
جلب تسلط عالیشون به مطالب و نحوه ی عالی تر بیانشون میشه
و وقتی خودمو پیدامیکنم که جناب دکتر دارن بحثو جمعش میکنن

دیدن استاد شمیسا با اون تعریفایی که ازش شنیده بودم برام جالب بود
دکتر شمیسا فرمودند:
ایرانی آزمایش DNA نمیخواد
اگه شاهنامه رو برا یه ایرانی خوندی و مو به تنش سیخ شد یه ایرانی اصیله!

شعر ملک الشعرای بهار را خوندند که برای کنگره جهانی فردوسی سروده بود ...
درست بعد از یک هفته که از زندان رضاخان بیرون اومده بود ...
یعنی رضاخان برای اینکه آبرومون جلوی خارجیا نره به ظاهر از زندان آزادش کرده بود.
بعد از تموم شدن کنگره رضاخان، ملک الشعرا رو ننداخته بودش زندانش ...
گفته بود: یه جا یه معلمی بهش بدین!!!!!!!!!!
ملاحظه می فرمایین که معلمی از زندان بدتره!
دلم میخواست بلند شم اون عکاسه رو که رفته بود روی سن و از تو حلق دکتر شمیسا
عکس مینداخت خفه ش کنم
بهرحال لازمه تشکر کنم از تمام کسایی که دست به دست هم دادن تا علاقه مندان
به ادبیات، دوسه ساعتِ خوش رو کنار هم سپری کنن!
توضیحات کامل رو جناب آقای عنایتی نوشتن
من نمیدونم چطور میشه آدم دوساعت تو یه جلسه بشینه ولی اندازه ی دویست ساعت بنویسه!
بیخود نیست استادی گفتن شاگرد آخری گفتن...
این متنو نوشتم ولی فکرمیکنم هیچ اتفاقی در درونم نیفتاد ...
بگذریم...!
یلداتون خوش ....
سلام و سیب و سعادت!