متن های ارسالی مسابقه ی "مزخرف نوشت"





 
با تواضع تمام و سپاس فراوان از کسانی که در مسابقه "مزخرف نوشت" شرکت کردند 

از تک تک مخاطبان عزیز خواستارم متن های ارسالی زیر را به دقت بخوانید  

و سه کامنت برتر را به ترتیب اولویت معرفی کنند

اکثر متن ها هفت خط هستند ولی برای سهولت خواندن

جملات از هم مجزا شد


متن 1


دوش در محضر رندان شهر بودستی
شیخُ الشیوخ بانگ در دادندی که ای مفلس اندر پُیوج

و ای جاهل که صیغه اَتْمَمْتُ را تمام و کمال در بکار گیری ترافیک ماهیانه ات 

صرف نمودستی!!

من نگون بخت در عالم هپروت ندا دادستم که یا شیخ "با مُ یی؟!


من چیکاره بیدم؟!


ما که هماره دمادم در محضر لبان تابمان هستیم و دم به ثانیه آپ بودن هاتان را 

چک نمودستیم از چه خرده گیری استاذ؟!

"فرمود: وا اسفا..


ننگ بر تو باد که تنها برای 7 سطر و تنها برای یک سکه نعره زنان قالب تهی نمودستی 

تا شرح هجران کنی..


لَختی خود باش

باشد که پند گیرند و این نباشند که عستی!


فغان و فریاد که یا شیخ ایمان آوردم الحق که فرزانه بودستی و آگاه به عالم سِر..

سبد عمو حسن را همانجا با همان برنج هندی نافرمش ول نمودستیم و شیون زنان سر به 

کوه و بیابان نهادیم


باشد که بر ما ایزد بر ما ببخشاید و این چند خط فسفراسیته از ما در نظر آن جناب مقبول افتد

 



 



 

متن 2


هنوز زمان زیادی از آخرین باری که بیل کلینتون عزیز و مهربان مسابقات بوکس محمد علی


قمیشی را خورده بود صدا میاد؟


اصلا خوب که بهش فکر خوردم دیدش باید سه چهار بار پشت سرش مقنعه‌اش رو خاکی 


کرد که به همه ثابت کنه به باباش تجاوز نکردم.

من اولین روز اسفند که امسال هم مصادف شده با نیمه‌ی تابستون رو ترجیح میده به هر 


ننه قمری که توی این صحرای برهوت با کاپشن ادای پنگوئن کباب میکنه.

اتوبان همت از شمال به غرب مثل همیشه ترافیک سرسام‌آور و چرتی که همیشه خارج 


از دستگاه میخونه و باز هم فکر می‌کنه بهترین رقاص شهر کاشونه.

معذرت خواهی هم اگه می‌کرد باز هیچ تفاوتی ایجاد نمیکنه در صورت سوال 3 فیزیک 


پیش دانشگاهی که بی‌شک از بهترین شاعران قرن هفتم معاصره.

و البته از سعدی نمیشه به راحتی پاهاش رو میذاره روی خط عابر پیاده که باز به همه 


طرفدارای آنجلیا جولی بی سینه اثبات کنم که دنیا از اون چیزی که اون سریال پدر سالار 


ساخته چند چند شد؟


مهم‌ترین تفاوتی که باید بین انتلکتوئل‌ها و روشنفکرهای امروزی پاهاش رو همیشه باز می‎کنه 


که باز عین صادق هدایت پز لاتی بده و چادر سلطان علی پروین رو بکشه روی سر میرشکاک.

 
 



متن 3


سکوت هیاهوی آب، خاک را تشنه کرد.

همیشه، پرواز هرگز را به سقوط سریع رساند.


آرام همیشه فراوان اما کم لازم است.


نیاز قدرت رسوایی به بار آورد و سرمستی وحشت شجاعت را از ازدحام عبور داد.

صبح، شب را در خانه ماند و خانه بیرون از زندگی خفت.


درون سرد، گرما را تعقیب کرد.

در جنب و جوش شن ها بیزاری میدوید و صبوری با سنگینی نور منعکس شده در ساحت 

زندگی قاه قاه میخندید!


در این بین دزدانه زندگی را از خانه بیرون کردند و از سراشیبی تند بالا رفتند

افسوس که او صبح را به شب دوخت
فراوانی نادری بود که در قدم های او طلوع کرد اما دوباره گرسنه شد و فقر را خورد.


صبح که سر رسید دخترک یک قاشق را در لیوان حل کرد و به مدرسه برگشت.

مرد موهای طلایی را در چای حل کرد و خندید زن وقتی درد آمد رفت و شهر کوچک در 
او بزرگ شد.


خط کش های مضطرب لازم بود تا خیاط را ببرند و بدوزند

اما افسوس که خانه باید دزدانه به ان وارد میشد.



 




متن 4


به مامانم گفتم سه هزار میلیارد بار بهت گفتم این ماشین منو تو ماشین لباسشویی ننداز

یا قبلش جیباتو خالی کن بریز روی میز


میگه تازه همه هنوزم دارن روی گرانش مرکزی اون راه میرن

ولی اصلا روحمم پرواز نداشت


بیخود نیست شاعر میگه هر عملی سه بار باز شده بسته نشده هنوزم که دیدی؟

نه چشیدی؟
تو به من خیانت کردی
از چشات گاز سولفور اسید میاد
چشام خردل زده است ای عشق.
تازه سه تا لامپاش سوخته بود


من هنوزم داشتم دوش میگرفتم که ساندویچام سوخت

حالا تا بیام پنچری بگیرم و بشینم رو تخم چشات کجایی؟
نه تو بگو من چیزی نگفتم.


گیری نداره که سوار نمیشی با ماچرا؟برفارو پارو کن چه عجب دیدیمت داش رضا.

تریلی اومد همه رنگ ها روآزاد کرد
هنوزم که هنوزه، هنوزه.
توی این لانفسا انگار پدر منه.


میگم آخه مادر من جایزه چی هست حالا؟

من سه بار با تو رفتم بیرون ولی هر سه بار درختمو به دیوار بانک افسار کردم
این که نشد رانندگی برادر من.
 
 



متن 5


اسيرم كردي كه همه ش ول كنم آن تلاطم بلاهت چشمانت كه زوزه مي كشد بر فراز آن 

پهنهء آبي كَفرنگ


و خودش وسط آبچكان سفيدي ست كه دخلي به باران حساب بياور.

صندلي مه آلودِ بي توقع مي رقصد ميان باغ اُردك هاي بي فكر و شاد...


چتري آويزان پر از سقف و بوي كودكيِ معطر پلاسيده از اين دم سنگينْ كورتاژيست 

نافرجام انگيز.


دورتموندِ كمر زن رئال است

و منهدم مي كند شبي كه دراز است و قلندر پيدا.
سكوت باردارِ آب و صابون و يك سيلي توي گوشم
دست مريزاد                                                   
مريض داد زد ام اسي كه اس ام اس داد در اين كون و مكان رحمتي ست مارگير!
 
 



متن 6


خر حیوان عجیبی است که در کنار دریای خزر می روید

از پشم بوزینه ای به نام دادگاه انسان عاشق جولان می گیرد
شعر پدیده ای فیزیکی است که از نوسان تیر برق حاصل میشود
جوهره مرد همان جوهری است که از رعد و برق حاصل می شود
آیا اگر پس از باران چغندر هم بکاری روباه زایمان میکند
اگر یک کیلو پر مگس آب کنی بعد پای درخت کنی تیر آهن سبز میشه
چند تا هوو با یه چرخ گاری رفتند ولنتاین
 
 
 


متن 7


اگر بخواهیم نگاهی داشته باشیم به زندگی واژه های شناور، به رایانش ابری می رسیم که 

چگونه در بنگاه های توسعه ی اقتصادی، برنامه های کلیدی خود را به مفهوم واقعی

Cloud باری، باریده اند. 


اینکه چگونه در مفهوم عام، بر اتمسفر زمین یا توده ی غبار و مِه؛ بازیگران اصلی رایانش 

ابری تلاش می کنند تا ریزش یا تِریزش(!!) داشته باشند، اصلا مهم نیست.


بلکه مهم این است که خداوند استعدادها را در نهان جای می دهد. هدف ما نیز این نیست 

که کاربردهای تجاری و فروشندگان اصلی ابر را پیدا کنیم.


واژه های شناور باید از تاریخچه و استاندارد ابر، برنامه ریزی ظرفیتی، مجازی سازی، 

امنیت و قابلیت اعتماد، توسعه پذیری ابر و رابطه ی خوبی با خوانندگان عزیز به استقبال 
عموم مردم برقرار کند.
 




متن 8


آورده اند روزی، شبی روزی را در خود فرو برده بود

چنانکه چشم پیش پایش را نمی دید
و در آن بهبوهه زنی جیغ سرخ می کرد
و از پیست اسکی بینی همسایگان می پرید


و مردی همچنان در کف کامنتهای فیسبوکه مسی تخم مرغ می گنداند

و سیاست بلغور میکرد


و در جزیره ای ناشناخته کودکی با بادکنکی که با باد گلوی پدرش باد شده بود بازی میکرد

و مادرش او را به سقف آویزان نموده بود تا نکند مورچگان او را بیازارند

اما خرد پیشه نکرده بود و نمی دانست که پشه گان هم وجود دارند!


وای به حال روز بعد از آن شب که شاید هیچ وقت نیاید چرا که شب دراز است و حماقت بیدار...

 


 


متن 9


داشتم ميرفتم سركار يهو از پله ها افتادم دهن شير دسمو آوردم بالا

كه بگم آقا من جواب سوالو بلدم
ماهي تابه املت ريخت اومدم دوستمو صدا بزنم گفتم احمدآباد
تو عروس بندري گفت نه آقا رو شيشه رو نگاه كن
اينجا فقط فلافل ميزنيم
 






متن 10


توازن عین برقراری نامفهومی ارتباطی شگرف است از بروز اسمانی دلی دلال نباید بود


و ناسوت کشش نبودن ناسوت با حلقومی بی سوت بر جانی برهنه عقلی نا پخته است انسان 
را ندادند.

پادشاهی عظیم الا با عظیم و مقتدر.

سرکرده جراحاتی جریح دار سری پر بی مویی از همان های یی بر که متوازن ناسوتی 
در کشش ماده ناسوت.


اری پس صافی مباش کردار نا موزون را در ترازوی هستی در این نا دار، هستی.

کمی روی مطلوبدار در بضاعت نیستی خرد دار ندارد، بی دار سر نمی زند عاشق، در 
دستگاه حزین لاهیجی در حمله مغول به اصفهان نسوخت توازن عین قرار
 


 



متن 11


کلا من آدم  "هفت خط"ی نیستم که اینی که میبینی نصفشم زیر زمین باشه

آخه زیرزمین کجول داره تازه متکا مار م داره گفتی:سوسک؟
سوسک حتی بابمب اتم هم سوسک می مونه ولی ما چی؟
برف که اومد سه تا "موسی کو تقی" تو حیاط ما مرده پیداشدند
الان صدای سوت زودپز داه مخمو میریزه تو فرغون!!!
عصر شاید بارون باره احتتمالش چقدره؟ باید ببینم حالشو دارم یانه؟


مرد دوره گرد تو بلندگو داد میزنه: حاجی فیروزه،یخچال قراضه کجا بود؟!

هرسال عید که میشه من دندونم درد میگیره پسته گرونه
کلوچه پشمک هم کلوچه پشمک های قدیم!
ما کلوچه پشمک بودیم، انقد اذیت نمی کردیم.
 




متن 12


دیروز صبح زود با صدای ناز پلنگ همسایه مون بیدار شدم

رختها را باز کردم درها را با گیره روی بند آویزان کردم.

غذای خوشمزه ای با لنگه کفش و پودر کشمش جارو کردم.

یه تلفن به همسایه مون که خیلی وقته ازش بیخبرم فروختم.

بعد یه کتاب نخونده را پرت کردم تو سطل آشغال. 

چه کیفی داشت.

به وبلاگ دوستم پا زدمعجب هفت خطی بود.

حالا به خودم فکر میخورم : چقدر مرد بودن راحته ؟ 


 

 


متن 13


مامان جون بنویس پسرم غواصه. تا حالا چند تا کوسه شکار کرده.

بنویس تا حالا هزار تا شیر را با تیرکمان زده.
بنویس هزار تا حلزون داره .
بنویس کمربند مشکی دان 5 داره.
بنویس پسرم هزار تا دزد را میتونه بکشه.
 
 
 



متن 14


سمنو رو بادمش رو باید کاشت تا سبز شه سایه بده داغ...

سیبو از هر طرف نگاش کنی پرتقالشو گرون میفروشه دیدی 

سبزه نباشه یا باشه یا بکاریم یا اومده در خونه میفروشه 

سیرم خیلیم سیرم دارم میمیرم 

سکه چقدر زیاد چند سالشه مگه؟

سماق پاش تو کمده گازه یه استفاده ای بکن خمس بهش تعلق نگیره

سرکه اش ترش تر شده انگار زیادی مونده

 



متن 15


با ماشینم داشتم میرفتم قنادی نانک شیرینی بخرم

توی فکر بودم توی ترافیک زدم به ماشین جلویی
درهمون حالت براش دست بلندکردم که طوری نشده در هرصورت راه افتیدیم ودوباره


نزدیک 4 راه زدم بهش اما اینبار براش دست بلند نکردم و فقط بااشاره بهش گفتم برو منم!

بعد از اون رفتم داروخانه دارو بگیرم دیدم خیلی پارتی بازیه برای دارو دادن
منم ناراحت شدم و دفترچه ام رو انداختم جلو وگفتم لطفاً سریع


از قضا این دفترچه افتاد توی سبد یکی از افراد نیروی مسلح که فقط کپی کارتش رو داده بود 

و چه حالی داد وقتی گفت شما داروتون مجانیه!
 


 



متن 16


بذار یه چیزی برات تعریف کنم:اولین بار که دیدمش قلبم چنان به تاپ تاپ افتاده بود روی زمین

و همه ی مرباها خالی شده بود
و محکم زده بود تو گوشم پر از سرو صداهای جورواجور است که
از این بین یک جورش شورش را در آورده بود


گذاشته بود خشک شود که باد آمد و بوی عنبر خانم روی سرش یک روسری بنفش 

هم رنگ قشنگی ست
بهرحال گل های زیادی زده بود به تیم مقابل
و آنها را که این همه زحمت نکشید خواهش می کنم


ما خودمان کردیم که لعنت بر دل سیاه شیطان گولش زده بود

و راه افتاده بود و تاتی تاتی می کرد و باز افتاده بود
و همه ی مرباها خالی شده بود اولین بار که دیدمش
 



متن 17


خودمو دار هم بزنم خدا همیشه اسباب و وسایلش رو برام جور میکنه...

یعنی نشده من بخوام کاری رو بکنم اما شرایطش یهویی مهیا نشده باشه .
 درست مثل الان ؛ نمیخواستم امروز (امشب یا امروز ؟؟!! الان ساعت چنده ؟؟ ) آپ کنم


اما نگین پرنیان خانوم لطف کردن و بنده رو به یه بازی مزخرف دعوت کردن که به 

عقیده شخص شخیص خودم فقط میشه تو قسمت مزخرفجات وبلاگم گذاشتش
این بازی ازاین قراره که هرکلمه به ذهنت میرسه بنویسیش همین


الان فرق شما با اسکندر مقدونی و قوم مغول چیه که چندین قرن پیش اقدام به سوزاندن 

کتاب و کتابخانه میکردن


بخاطر اینکه نمیفهمیدند و شعورشان در حد آتش زدن کتاب بود واسه رسیدن به آرامش

روز به روز گزینه منتخب قومشان را روی میز میگذاشتند تا مردم قوم مغول برای 

گزینه روی میز خود  حق انتخاب داشته باشد


این روزها دلتنگ که میشم قدم میزنم

با خدا حرف میزنم
گاهی وقتها هم نمیتونم جلوی گریه ش  رو بگیرم
به دنبال آرامش نسبی هستند شما هم دنبال آرامش میگردین 
چطوری آروم میشین ....
 
 



متن 18


با چار، پنج روز تأخیر حالا که دارم این خطوط را مینویسم هنوز مونده تا نتایج مسابقه 

مزخرف نوشت معلوم بشه
تا حالا فکر کردین که که چرا سیب تو سر گراهامبل افتاد
وادیسون اون موقع خیار پوست میگرفت


به خودم گفتم که اگه من جای پرتغال بودم نارنگی میخوردم یا هویج

فقط خدا میدونه که چی میکشم تا از اون بالا می افتم پایین
وچرا تو دشت و بیشه علف سبز میشه
یه لحظه از هر چی نوشتم پشیمون شدم شمام آره
 
 



متن 19


کفش دوزک دو بال خود را به دو طرف وانی پر از تخم اژدها دوخت و در ژاپن فرود آمد.
مورچه ای لباسهایش را شست و بر رختآویز ِ ماه پهن کرد.


یک حلزون کوله ی نامه ها را از اداره ی پست تحویل گرفت و صحیح و سالم به مرّیخ رساند.

در قطب شمال، پادشاه خرس های قطبی از خواب شش ماهه ی خود برخاست.


رودخانه ی وُلگا وقتی به دریای عمان پیوست، جام وُدکای خود را به دُلفین ها بخشید.

دو شاخِ مدل گوزنی بر پیشانی کره ی زمین، آنقدر رشد کرد تا ستاره ها را قلقلک داد.


و آخرین خبر اینکه طبق گزارش اخیر کمیته ی تحقیقاتی، پنج سرباز ربوده شده ی ایرانی،خوشبختانه هنوز زنده اند. !!!!!!!

 





متن 20


سخت عصبانی شده بود، خونش به جوش اومد و گفت: 

کو مسلمونی کو انصاف، کو عدالت،  

من زن و بچه هام گرسنه می خوابند تو وعده برنده شدن در مسابقه وبلاگی ات را می دهی.


مرحوم پدرم که سال 1370 از دنیا رفته حسابی تحت تاثیر حرفای طلبکارش قرار گرفته؛ 

خیلی دلش برای زن و بچه من سوخت. 


سری تکون داد و گفت: 

ببین پسر من کاری ندارم که مذاکرات ژنو میان محمد جواد ظریف و خانم اشتون نتیجه 
مثبت داره یا نه


ولی به تو توصیه می کنم حواست به حاج یحیی باشه که هر روز رو سکوی 

در بشیند و با دقت به گله که از چرا بر می گردد نگاه کند. 


اینطوری شاید درآمدهای غیر نفتی ما به اضافه درآمدهای گردشگری بتونه 

گرهی از کارهای مملکتمونو باز کنه. 


دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد 


در این بازار عطاران مرو هرسو چو بیکاران

به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد




متن 21


زیبا نوشته هاتون

زيباتر
نگاااااتون
 
زيباتر از نگاتون
اون گرمي_محبت
تو قلب_اون شعرو
تو ماهه نگاتون
 
 
 ************ 

علاوه بر انتخاب شما عزیزان محترم، داوران مسابقه عبارتند از: 
همسر بزرگوارم جناب آقای حسینعلی رئیسی
استاد حیدرعلی عنایتی 
استاد سیدحسن سعیدزاده 
استاد عباس ایمانیان 
استاد مصطفی مهیمنی 
  
با آرزوی بهروزی و موفقیت برای تک تک شما عزیزان... 

 





دومین مسابقه ی وبلاگی "مزخرف نوشت"...




می توانید در این مسابقه شرکت نکنید

ولی بنده پیشنهاد میکنم از تصمیمتان منصرف شوید 

و اصلا فکرنکنید نوشتن هفت خط جملات بی معنی کار آسانی ست ...

بنده نفر اولی نیستم که دیگران را به این کار را ترغیب میکنم

پادشاهان قدیم گاهی دهان یکی را پر از طلا می کردند

گاهی هم برعکس دندان طرف را می کشیدند

نترسید

ما نه طلایی داریم که در دهان مبارکتان بریزیم

نه انبری که دندان مبارکتان را بکشیم

ما فقط بلدیم کامنت ها را تأیید کنیم

و به بهترینشان جایزه بدهیم


+ متن ارسالی نباید از هفت خط بیشتر باشد.


+ هیچکدام از جملات نباید معنای خاصی داشته باشد.


+ مهلت ارسال آثار تا ساعت 21 چهارشنبه شب است.


+ پنج شنبه صبح از کامنت ها رونمایی خواهد شد البته بی نام


+ تا جمعه شب می توانید سه کامنت برتر را معرفی کنید.


+ طبق معمول عکس انتخابی هیچ ارتباطی با پست ندارد.





برنده شدن شما آزوی ماست ....

خوشا كه دست به تصميم بهتري بزنيم.....



چون سرمه می وزی قدمت روی دیده هاست


... ی عزیزم

پست "سکانس ناتمام" را به جای دست های نازنینت

مچاله کردم و انداختم دور برای همیشه

قاب های این خانه که هیچ

تمام دنیا را اگر بخواهی

سه طلاقه میکنم

فقط برای لب هایت

که بی خنده باز نشود

خوب شد عزیز؟

جان من بخند ...


به جایش

همه ی خبرهای خوب دنیا را 

برایت می نویسم

تو هم شادترین خبرهای دنیای آدم ها را

برایم بنویس

وجود ناچیزم فدای چشم های خیست نازنین من ....





290 / سپندارمذگان - ولنتاین مبارک ....



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


اگه به کسی برنمیخوره و انگ سیاسی - مذهبی بهمون چسبونده نمیشه

بنده میخوام یه پیشنهادی بدم که خدا رو خوش بیاد

 

این اسم روزا و شبا و هفته ها و دهه ها هست که تا سه چهار سال پیش هیچ خبری ازش نبود

حالا نمی دونم از کجا یهو سر و کله شون داره پیدا میشه

بیاین سر قضیه ی ولنتاین و سپندارمذگان م همین بلا رو بیاریم

چطور از اول تا آخر سال - ما ملت همیشه در صحنه - باید یه هفته و ده روز و ... 

یه سری مراسم رو پاس بداریم

ما که دست به پاس داشتنمون ملسه

چطور میشه دست تعاملون ملس تر باشه با این اروپاییا کنار بیایم

از 25 تا 29 بهمن رو هفته ی عشق نامگذاری کنیم

 

ترش نکن

دلیل میارم برات

ببین این کار کلی مزیت داره عزیزمن

 

اول اینکه شاید یکی یادش نبود براعشقش پاستیل بخره و ابرازعشق کنه

قبل از اینکه لنگه دمپایی معشوقش کوبونده بشه تو ملاجش

یه راه دررویی داشته باشه بدبخت

بتونه بگه حالا تا آخر هفته وقت هست عزیزم!!!!!!!!

 

 

دوم اینکه اومدیم و یکی عشق نداشت

تا آخر هفته فرصت داره یکی رو پیدا کنه و هی یا به خودش یا به اون طرف فشار بیاره 

که عاشقش بشه

 

 

سوم اینکه اومدیم و یکی عوض یه عشق دوسه چهار پنج شش تا عشق داشت

خب بی انصافا یه فرصت بدین به طفل معصوم

چند نفر به یه نفر

یکی یکی

اصلا طرف میتونه برنامه ریزی کنه که ساعت ملاقات هیچ کس با هیچ کس قاطی نشه

مثلا بنویسه:

ساعت 9 صبح کله پاچه ای کمال الملک با بهاره

ساعت 12 ظهر رستوران صدف با آرمیتا

ساعت 5 عصرونه باغ فین با مهناز

شب با عشق اصلی م کتایون

دوباره فردا و فردا و فردا همین طور الا آخر هفته


خوبی این برنامه اینه که آب تو دل هیشکی تکون نمی خوره

فقط "مشترک مورد نظر" باید احتیاط لازم رو به عمل بیاره که اسم عشق هاش با هم 

قاطی نشه

مثلا به جای "قهوه ت سرد نشه مهنازجون" یهو نگه "بستنی ت آب نشه کتی جون"

 

 

 

چهارم این که خسیس نباشین بذارین این فروشندگان بی نوا به یه نوایی برسن دم عیدی

آخه اگه روز عشق به هفته تبدیل نشه و جنسای بنجول رو دست صاحبان عزا باد کنه

کی جوابگوی صنف محترم فرشنده س آخه؟

مخصوصا عروسک فروشای زحمت کش با کارت پستال های "بی تو می میریم" ...

پاستیل فراموش نشه لطفا ...

 



پنجم اینکه سوژه از دست بعضیا گرفته میشه که به جای اینکه برن به عشقشون

برسن ... هی رگ گردنشون متورم میشه داد می زنن

فرهنگ ایرانی داره به یغما میره

سپندارمذگان رو فراموش کردیم چسبیدیم به ولنتاین

این تعامل باعث میشه دل اونام خوش بشه و قضیه به خیر و خوشی تموم بشه 

هممون بریم پی کارمون!

 

 

 فعلا همین تبصره ها رو داشته باشین تا بعد ...



پس حالا که اینجور شد

سپندارمذگان – ولنتاینتون مبارک

خودمونیم هم تلفظش راحت تره هم تایپ کردنش اون دومیه...

بهرحال مبارک!

 





 

 

... ادامه دارد!

کیکاووس ... شاعری با تیله های بسیار...






با سه روز تأخیر

کیکاووس یاکیده

متولد بیست بهمن 1347 تهران 

دوبلور بازیگر و شاعر

و دستی در نقاشی و مجسمه سازی ...

 



شعرهایی را از او بخوانید

 

چه قدر دزدیدن نگاه


از چشمان تو لذت بخش است

گویی تیله‌ای از چشم‌ام به دلم می‌افتد


بانو!

با مردی که تیله‌های بسیار دارد

می‌آیی؟

 

 

 

از آخرین باری


که عاشق شده ام


دیگر نمرده ام.

 

 

 

 

بوی رفتـــــن می دهی!

در را باز می گذارم …

وقتی برو که گنجشک ها و ستاره هـا خـوابنـــد!

 

 

 

 

 

پا برهنه تا به کجا دویده ای؟

که این همه

گل شکفته است؟!

 

 

 

ای بانو

بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هرکس دورتر افتاد

عاشق تر است

اول خودم

حواسم را بده تا پرت کنم



 آهنگ متن وبلاگ صدای کیکاووس است...

به علت حذف کد موزیک در پست بعد 

کد آن را در قسمت کامنت ها در اختیارتان قرارمی دهم 

تا در صورت تمایل از آن استفاده کنید



289 / دو استکان بنشین رفع خستگی خوب است....




حالا که دارم این متن رو می نویسم هنوز مونده تا نتایج جشنواره ی فجر رو اعلام کنن

یادمه اوایل، اختتامیه برامون در درجه ی اول اهمیت بود

من و پدر، همه ی کارامونو تعطیل می کردیم و تا نتایج اعلام نمیشد آروم و قرار نداشتیم

ولی انگار دیگه اصلا مهم نیست

بهترین کارگردانی

بهترین بازیگر مرد

بهترین بازیگر زن

بهترین موسیقی متن

بهترین ...


چند روز پیش، هدیه ای از دوستی به دستم رسید که هنوز ندیدمش

و "هرکجا هست خدایا به سلامت دارش..."

فیلم هایی از عباس کیارستمی

وقتی دلیل کار خوبشو پرسیدم گفت:

فیلم های عباس خاصه

گفتم برسه به دست یکی که براش مهمه


از همین تریبون اعلام میکنم بچه هایی که عشق کیارستمی ن می تونن یه مهمونی توپ 

رابندازن منم زحمت میکشم فیلما رو میارم باهم بشینیم تخمه بشکنیم قهوه و چیپس و 

بستنی وانیلی بخوریم فیلما رو ببینیم


برگردیم سر جشنواره

خوشم میاد که بیشتر ما آدما مخصوصا از نوع ایرانی ش، خودمونو قطب عالم امکان

 می دونیم

طرف رفته نشسته تو سینما فیلم "چ" رو دیده ...

بعد اومده طومار انگلستان نوشته که:

"چ حاتمی کیا چمران من نبود..."


یکی نیست بگه آخه بچه تو با این سن ت که تو پروفایلت نوشتی چمران رو چقدر

 می شناسی؟

آخه ما نسل کم سواد پرمدعا مگه چقدر آدمای بزرگ زمونه ی خودمونو می شناسیم 

که دربارشون لاف م می زنیم

 

پینشهاد میکنم قبل از دیدن هر فیلمی مخصوصا فیلم "چ" نقدها رو نخونین

نقاد اول خودتون باشیم بعد ...


شاید فرصت خوبی باشه برای شناختن چمران

خوبه یه ذره وقت بذاریم درباره ی چمران و پاوه و اون روزا و شبای سخت و 

سرنوشت ساز دوسه ورقی بخونیم...

 





 

 

... ادامه دارد!

 

 

 

راهپیمایی بهمن 92 / شهرستان آران و بیدگل



                20140211_110004[1].jpg


تصاویری از حضور مردم خوب شهرمان را در روز 22 بهمن 92 به تماشا بنشینید:


http://qooqnoosvar.blogfa.com/post/77


و 


http://morteza18212.blogfa.com/post/173

برای یوم اللهی که در راه است ....




با شمایم

آنها که پرستیژ و پست و پول 

از رفع مشکلات مردم 

برایتان مهمتر است

انبوه جمعیت 22 بهمن امسال و هرسال

مغرورتان نکند


عشق به میهن

نمی گذارد پدران ما در خانه بمانند


افسران - نسل سومی ها


زنده نگه داشتن راه و خاطره شهدا نمی گذارد

مادرهایمان در خانه بمانند


افسران - دست من خورد به آبی که نصیب تو نگشت .......


در عالم رازی هست که نمی گذارد ما آرام بگیریم



صدای شهید بهشتی هنوز در گوش های ماست: 


...

می گویند شما دیوانه اید

عاقل نیستید

دیوانه ی چی؟ 

دیوانه ی خدا

دیوانه ی هدف

ایران کشور عاشقان است و نه کشور عاقلان

این ره عشق است

راه عقل نیست

تا آدم این عقل حسابگر معامله گر رو از خانه ی تنش بیرون نکند 

عشق خدا به خانه ی دلش قدم نگذارد. 

عاشق شوید برادر ها، خواهر ها

عاشق شوید

زندگی به عشق است

عقل به آدم زندگی نمی دهد


**********

حضور مردم را به خود نگیرید

عشق ایران

ما را آرام نمی گذارد!

امضای تو پای عکسی که دوستش دارم ....




قبلا هم گفته ام


کمتر عکسی توجه مرا به خود جلب می کند


و عکس بالا عجیب مرا به خود فرومی برد


ممنونم از عکاس ماهرش


ممنونم از دختری که در عکس با قطاری به مقصدی معلوم در حرکت است


ممنونم از سوزنبانی که شاید حواسش به سوارشدن دخترک بوده است


ممنونم از شما که دلم می خواهد امضایتان پای این عکس باشد


ممنونم ازتو بابت همه روزهایی که تا به حال 


اجازه ی نفس کشیدن به من داده ای خدا....





ماهان شما چه کسی ست؟



علی ضیاء برای همدردی با ماهان موهای سرش را زد

اگر مایلید برای تماشای فیلم کلیک کنید!



و اما


تــــا بــــــه حـــــال اندیـــشـــیـــده ایــــــــــد


مـــاهــان شــمـا چه کسی ست


تا از تنهایی رهایش کنید؟






288 / عروس  تند و تیز ....




سالی یکی دوبار برای دیدن دوستان دانشگاهم راهی تهران می شوم

چند سال پیش خانه ی دوستی بودم که هنوز مجرد بود و به قول خودش همچنان 

یک انقلابی تند و تیز و ناب و دست نخورده باقی مانده بود

نماز مغرب عشا را جای همگی خالی رفتیم حرم شاه عبدالعظیم (ع)

و بعد جای همگی سبز کبابی مشت زدیم به بدن که کباب ری معروف است


نوبت سوغات خریدن برای همسر و بچه ها بود و بازار

دست روی هرجنسی می گذاشتم بند و تبصره ای اسلامی - انقلابی به آن می بست

کارتن ها که ساخته و پرداخته ی غرب جنایتکار بود و ایمان بچه هایمان را

از همان کودکی به باد فنا می داد

شمشیر و تفنگ هم خشونت بار بود

بازی های رایانه ای هم ساخت اروپا و شبیخون فرهنگی ...

تیشرت هایی که برچسب انگلیسی داشت باید  نوشته هایشان ترجمه و بعد خریده می شد

م ج س م ه که حتی تایپش حرام است چه رسد به خریدنش...

کتاب هم اگر ادعیه و مسایل دینی باشد بلااشکال است

ولی سعدی و حافظ و مولانا و فردوسی و اخوان ثالث ابدا ... 

شاملو و جلال و صادق هدایت را که اصلا حرفش را نزن


چند بار بازار را رفتیم و برگشتیم بی فایده

سرسام گرفته بودم

تا اینکه از خیر سوغات گذشتم


گفت: ا...... چیزی نمی خری؟

گفتم: نه هرچه نگاه میکنم پسرها دارند اسراف است!!!!!!!!

 

و اما در خانه اش کــُــشت ما را با دستورات غذایی دکتر روازاده که از شاگردان 

مخصوصش بود

صبح علی الطلوع بعد از نماز صبح دیگر نباید می خوابیدیم چون خدا در عرش 

از دست انسان هایی که آن وقت صبح خواب بودند ناله می کرد

ناشتا باید انار می خوردیم

فصل انار نبود ولی انارهای چند ماه پیش به کمک یخچال آخرین مدل روز، 

هنوز دوسه تایش باقی مانده بود


ترش ترش ...

من هم که همیشه فشار معمولیم 7 است بعد از خوردن آن انار بهشتیِ پر از صواب 

که تا آخرین دانه اش باید خورده شود سرگیجه گرفته بودم


چای هم بی چای

دم نوش گیاهی بهترین نوشیدنی دنیاست

ماکارونی حرام بود چون در کارخانه با روغن خوک آغشته می شد

نوشابه ی فانتا از اسرائیل آمده بود


صحبت سینمایی هم نمی شد کرد

همه ی فیلم ها سیاه نمایی بود

روزهای بعد از اسکار فرهادی بود

سرکار خانم فقط 6 – 7 دقیقه ی فیلم را دیده بود ولی در همان دقایق متوجه شده بود 

که فیلم سفارش غرب ست!

 

دلم می خواست با همین دست های نازنینم خفه اش کنم حرمت میزبانیش

را نگه داشتم!

چند وقت پیش خبر ازدواجش را شنیده ام

مبارکش باشد

هرچند شیرینی عروسی ش را به مام نداد

اما

خیلی دلم می خواهد بدانم خودش الان چطور زندگی میکند؟

 




 

... ادامه دارد!

287 / خاطرات برفی...




یکی از کلمه هایی که مهرزاد باید با آن جمله می ساخت برف بود

او هم نوشته بود: من و داداشم و مامانم و بابام آدم برفی درست کردیم

پرسیدم: پس برفش کو گل پسر؟

گفت: خب آدم برفی رو از برف می سازن ... تو دنبال برفش میگردی؟

 

معمولا برف بچه ها را خوشحال می کند

داشتم فکر میکردم اگر من جای مهرزاد بود چه جمله ای می ساختم

و اینکه چرا برف روح و روانم را کمی آشفته می کند

برمیگردم به سال های دور

آن روزها که نمی فهمیدم پدر چه ساعتی از خانه می رود برای کار و شب ...

امان از شبهای برفی..

پدرم راننده است و آن سال ها به خاطر شغلش، سوز جاده های برفی خیلی از شهرها را 

تجربه کرده است

فقط خدا می داند چه بر سرم می آمد تا از راه می رسید

گوشی همراه هم نبود

تازه اگر هم بود پدر فقط می گفت: من خوبم نگران نباش می رسم تو بخواب!

 

برف به تعداد آدم ها شعر ناسروده دارد

بعضی به آدم برفیش فکرمیکنند

بعضی عزیزی را با همین برف از د ست داده اند

بعضی سقف های خانه شان...

یا پروازهای به تأخیرافتاده شان

یا یخ زدن شکوفه درخت هایشان

یا دست های یخ زده ی کودکانشان

یا ...

برف برای همه سوژه ی عکس نیست

یا بهانه ای برای دست کسی را گرفتن و عاشقانه سرودن

 

برای آن ها که در راه مانده اند

یا شرمنده ی بچه هایشان هستند وقتی می دانند لباسش مناسب این فصل نیست ولی 

راه به جایی ندارند

یا آنان که چشمانشان به در است تا کی مسافرشان از راه می رسد

دعا کنیم!




... ادامه دارد!

سینمای رایگان یا  ....

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


عکس های مجید را بینید:

http://m5793m.blogfa.com/post-1529.aspx

 

 

 


آلما را بخوانید:

http://almatavakollll.blogfa.com/post/698

 

 

 


و بگویید 

چرا در کشوری با پیشینه ی فرهنگی به این عظمت، 

علت این اتفاقات چیست؟


دارد  چه بر سر هویت و فرهنگمان می آید مــَـردُم؟



به جای "سینمای رایگان" عنوان دیگری برای این پست انتخاب کنید!




286 / هرکه این آتش ندارد نیست باد ...




به تعداد میهمانان آن جمع صمیمی، هزار هزار دریچه  می توان گشود که هر یک 

دنیایی سرشار از شعر و موسیقی و هنر جاودانه ی ایرانی باشد.


می شود دل به دلنوازی استاد اسلامی سپرد وقتی از نور در اندیشه ی ایرانیان باستان

لبریز شده بود


یا به شعر پرطمطراق عقاب استاد خانلری مباهات کرد وقتی از زبان استاد سرفرازی شنیده شد


یا لبخند های مهندس امینیان را چونان همیشه به فال نیک گرفت

یا از شور و شعف مصطفی مهیمنی، دوباره جوان شد


یا از صلابت و ملاحت مجری برنامه جناب فرزانگان نمونه ی اصالت ایرانی را 

به تماشا نشست


یا دل به تار و آواز احمدرضا جعفری سپرد تا تو را به نابترین حال و هوا رهنمون شود


یا هیجان استاد عنایتی را مــُــهری به تأیید عالی برگزارشدن مراسم پنداشت

که ناشی از دیدن آدم های دوست داشتنی عمرش در یک جمع صمیمی زمستانی ست.

 

کاش حسین بیدگلی از کوچه حسین جندقیان عکسی به یادگار گرفته باشد

وقتی آن جمع مشتاق از خانه اش بیرون آمدند و منظره زیبای آن برف ناگهانی

چشم هایشان را نواخت

و مگر آن دل های به گرمی آغشته را هیچ سرمایی توانِ شکستن داشت؟


مگر می شود چند ساعتی در محضر اساتید ادب، از مهدی اخوان ثالث و نیما و سهراب 

سپهری گفته و شنیده باشی و دلت گرم نباشد؟


مگر می شود ایرانی باشی و از نور و گرما و هنر و شعر سخن به میان آمده باشد و 

وجودت نورانی نشده باشد؟


مگر می شود عزیزی بگوید: در آیین ایران باستان، هیچ عزاداری دیده نمی شود و تو 

با خودت عهد نکنی دیگر اجازه ندهی هیچ غمی تو را از پای درآورد؟


مگر می شود مصطفی جوادی بگوید: نگذارید زبان اصیلتان از بین برود و از خودت 

بخواهی تک تک واژه ها را آویزه ی گوش کنی؟


کاش می توانستم تک تک ثانیه های دیشب را

تمام مهربانی جاری مراسم دیشب را

حجم سخاوت شیرین آدم های دیشب را در این مجال بگنجانم

اما امان از کلمات ...


نمی دانم حسین بیدگلی با عکس هایش یا استاد عنایتی با تحلیلش خواهند توانست عظمت 

توأم با نشاط مراسم دیشب را به تصویر کشند یا خیر ...

بهرحال

از صمیم قلب کوچکم و با همین دست های تهی کلمات حقیرم از تمام اساتید نازنین

میزبان محترم و خانواده محترمشان

تک تک میهمانان کمال تشکر و خاکساری را دارم

و از همه ی آنان که شبی به یادماندنی را به یادگار گذاردند سپاسگزارم

ایام به کام

دلتان خوش

سرتان سلامت

و شادی سهم همیشگی زندگیتان ...

 

 

 

 

... ادامه دارد!



+ عکس های مراسم جشن سده را در وبلاگ "وطن من بیدگل" به تماشا بنشینید!

http://www.bidgoly.blogfa.com/post-1090.aspx

خدا را بخندانید ...




عزیزانِ جان


شما هم اگر مایلید خدا را بخندانید


از برنامه های زندگیتان 


برایش حرف بزنید....




285 / خانه ی یار ....



فقط همینو می دونستم که دارم میام پیشت

ولی چراشو نمی دونستم

به خود خدا نمی دونستم...


چی میخواستم از جونت؟

داشتم با خودم کلنجار می رفتم

از دلم می پرسیدم

چی باید بهت بگم وقتی بغلم می کنی؟

چیکار باید بکنم وقتی سرمو میگرفتی تو سینه ت؟


چی آورده بودم برات؟

چی قرار بود ازت بگیرم؟


چرا همه ی حرفام یادم رفته بود؟

چرا دست و پامو گم کرده بودم؟


چرا همش فکر میکردم وقتی بیام دیگه همه چی تمومه؟

ولی وقتی روبروت وایسادم دیوونه تر شده بودم؟


اصلا پیش تو چی کار می کردم؟

اصلا من اون وقت شب تو خونه ی تو چیکار می کردم؟


گیج گیج بودم

خودمم سر از کارام درنمی آورم


فقط همین قدر می دونم وقتی رسیدم پیشت

وقتی کنارت آروم گرفتم

وقتی مث یه بچه تو بغلت جاشدم

دلم نمی خواست برگردم


دلم می خواست وقتی دستامو تو دستت گرفتی تو چشام نیگاکنی و بگی

دیگه همه چی تمو شد دختر

تو مال منی

کجا میخوای بری؟

بمون برای همیشه پیشم!


تو اینجا می مونی ... می مونی... مگه نه؟

اصلا مگه اختیار با خودته که برگردی؟


بمون که من عاشق شیدا رو دوست تر دارم

بمون که من یار دیوونه رو بیشتر می پسندم

بمون که دلم برا اومدنت یه ذره شده بود

یعنی میشه ....

میشه یه روز ...

... یه شب

این حرفا رو با گوش خودم از دهنت بشنوم؟

 

 

 

اگر مایلید عکس خانه یار مرا در ادامه مطلب به تماشا بنشینید!

 

 

 

 

 

... ادامه دارد!

ادامه نوشته

284 / شعار ندیم جون هرکی دوسش داریم!




یه لحظه از هرچی نوشته بودم و داد زده بودم پشیمون شدم

بدم اومد از خودم

از اونایی که فریاد میزنن: پس چی شد این حق ما؟

از خیایلمون که قیافه ی حق به جانب به خودمون می گیریم و افاضه می فرماییم:

آقا ...  چی فکر میکردیم چی شد؟!!!!!


دلم می خواست پاشم از اون جا فرار کنم

دلم می خواست داد بزنم

به خدا هممون دروغ میگیم

تا وقتی که سطح توقعمون از جامعه از مسئولین از دنیا از دین از برنامه سازا همین باشه 

حقمونه هر بلایی سرمون بیاد

از همین سریال آب دوغ خیاری "آوای باران" بگیر تا اون "ستایش"

از هر اتفاقی که تو کوچه های خودمون

همین بغل گوشمون میفته و لال شدیم

از هرچی که با چشمامون می بینیم که اصلا دین که هیچی نه عقل میگه نه عرف ... نه اخلاق 

ولی به خودمون زحمت یه گوشزد مهربانانه هم نمی دیم

تازه براش سر و دست م می شکنیم

وضعمون همینه ... هر روزم بدتر از روز قبل میشه

هی فقط بلدیم بگیم: من نمی دونم چرا این جوری شده وضع روزگار!

به قول آدینه انگار به هممون پیف پاف زدن

من نمی دونم دیازپام چند درصد به ما دادن خوردیم که از خواب پانمیشیم

بابا تو روز روشن دارن به شعورمون توهین می کنن صدامون درنمیاد

 


آخه خوش تیپ

مهندس بعد از این

آقای محترم

خانوم خوشگله

عزیزدل من

تا زمانی که به همه چی راضی هستیم و احساس نمی کنیم که باید خودمونو تغییر بدیم تا دنیامون 

تغییر کنه

تا زمانی که انقد تبیل و بی خیالیم که پامونو از رو دم مارم ورنمیداریم

تا زمانی که هی دور خودمون می چرخیم و دلمون به حال خودمون نمی سوزه

پس

به حضرت عباس دیگه بشینیم سر جامون شعارم ندیم خواهشا!

چقد باید حرص بخورم

آخرش می میرم ... حالا ببین کی گفتم!

 




آلما را بخوانید:


نکات آموزشی سریال زیبای "ستایش" برای دختران جوان

http://almatavakollll.blogfa.com/post/675

آلماجان!

انقدر حرص نخور عزیزمن

این عموضرغامی تا ماها رو داره نونش بدجوری تو روغنه ...

بیخود نبود هرچی جواد رضویان تیکه بهش پروند فقط نشسته بود می خندید

نفسش از جای گرم درمیاد

بعله!

اینجوریاس ...





... ادامه دارد!

283 / تو هیچ وقت در بستر عافیت نمی میری عمو ابراهیم



خدا نکند من در بستر عافیت بمیرم 

ابراهیم حاتمی‌کیا



ابراهیم جان!

ابراهیم کرخه

ابراهیم راین

ابراهیم هویت شناس

برادر خوب من!

ای که بوی پیراهن یوسفت از برج مینو تا آژانس شیشه ای را برداشته

ای که حتی موج مرده ات به رنگ ارغوان است


ابراهیم جان

بمیرم برای خودم که یک مشت آدمِ پرت و پلایِ دور از سینمایِ تو را  برداشتم بردم 

سینما "دعوت" را ببینند و کیف کنند

اما متأسفانه همه شان لب و لوچه هایشان را کج و ماوج کردند برای من...

بی خیال این ارتفاعات پست

دلم می خواست همه شان را با روبان قرمز خفه کنم ولی دلش را نداشتم 

و البته پول دیه شان را ...


ابراهیم جان

درد من این است که اگر همه ی عالم از تو حرف بزنند هیچ اتفاقی نمی افتد

ولی تا من بروم اسمت را بیاورم پدرم آلرژی ش گل می کند

و گوش هایش تیز تا ببیند دخترش چه افاضاتی درباره ی ابراهیم دوست داشتنی ش 

می ریزد روی دایره...


به نظر شما چه کنیم ما از دست این پدر؟

خودت بیا قضاوت کن

من که حرف بدی نمی زنم

فقط می گویم:

بعضی ها هستند که مثلا هم مؤمنند

هم انقلابی اند

هم جبهه رفته اند

هم پسر همسایه شان شهید شده است

هم دکمه پیراهنشان توی گوشت گلوی مبارکشان فرورفته است

هم روزی هفت بار از جلوی پایگاه بسیج محله شان رد می شوند

هم تسبیحشان از چرخش نمی افتد

هم نماز اول وقتشان ترک نمی شود

ولی (از اینجا به بعدش مهم است)

ولی پای عمل که می رسد

حتی یادشان نمی آید هفت دست آفتابه لگنشان را کجا گذاشته اند

چه برسد به شام و ناهار...

برعکس همین حاتمی کیای خودمان (شما بخوانید ابراهیم خودم)


حتی اگر ما در اندرونی خانه حرف بزنیم و پدرجان در بیرونی مشغول دیدن سریال های 

آب دوغ خیاری رسانه ملی باشد اسم تو را که شنید انگار پرش را سوزانده باشند 

خودش را می رساند بالاسرمن


فقط کافی ست گوشه ی چشمت را یک میل ببری سمت در ورودی اتاق

می بینی که پدرجان ایستاده و منتظر است دخترش جمله اش را تمام کند


ناگفته نماند که بنده هم که خیلی وقت ها دلم برای نوازش های شیرینش تنگ می شود

برای اینکه لجش را بیشتر دربیاورم پیازداغش را زیاد می کنم 

و با آب و تاب زایدالوصفی ادامه می دهم:


داشتم می گفتم به عقیده ی من آدم خوب است سی تموم باشد

خوش به حال اون بنده هایی که همه چی تموم ن

مثلا همین حاتمی کیای خودمون

هم بنده خوب خداست

هم یه بچه جبهه ای نابه

هم باسواده

هم نویسنده و کارگردان قابلیه

تازه خوش ...


ببخشید ابراهیم جان دیگر مهلت نوشتن ادامه جمله را ندارم چون باید فرار را بر قرار ...

به پدرجان میگم: من که نمی خواستم بگم ایشون خوش گ ل ن میخواستم بگم 

خوشگل فیلم می سازند!

 

ولی تا این متن را پدر نخوانده خواستم بگویم ابراهیم جان

امروز صبح وقتی رسانه ی عموضرغامی مراسم تجلیل بچه های خوب شهدا را از تو 

پخش کرد خیلی خوشحال شدم



ابراهیم حاتمی‌کیا


البته به دلیل اینکه جز پدرم اینجا هم کسانی هستند که نمیشود هر حرفی را رک و 

پوست کنده زد به جای اینکه بگویم .... می نویسم:

ما بنده های خوب خدا را بسیار دوستشان می داریم 

(حالا شما این جمله را هرطور خودتان مایلید بخوانید)

دست علی یارت جوونمرد!


... ادامه دارد!




282 / قواعد ایلیایی ...





این بار ایلیا

از آن خبرها نیست که فکرمیکنی

دلت را صابون نزن جان من!



 

محال است این سطور

یک شعر عاشقانه باشند

به گمانم

می توان برای دیالوگ نه چندان ماندگار چاله میدانی یک فیلم درجه سه

از آن استفاده کرد



 

ببین ایلیا

لطفا می روی چند لقمه نان فراهم می کنی برای زندگی

و قبض های مانده را می پردازی

و ناودان ها را برانداز میکنی

و با پول یارانه چندجور میوه می خری

تا میهمان ها

لابلای شعرخوانی های مکرر

و نگاه های معنادار

و خنده های زیرلب ما

حوصله شان سر نرود



 

باز هم که ایستاده ای عزیز

بی خیالِ جدیدترین آهنگ هایِ عاشقانه ی دنیا

وقتت را تلف نکن

و دقایق اندک مرا تا این آزمون کذایی بی سر و ته

 


مگر همیشه نمی گویی

"هرچیز قاعده ای دارد"

قاعده ی این روزهای عمر

این است: "کشک است عاشقی..."

چه وزن قشنگی هم دارد برای شعر کلاسیک

برو دنبال زندگیت ایلیا

راستی برای آش امشب کشک هم بخر



 

باز که می خندی

نشسته ای نت های تازه نوشته ات را مرور میکنی

پس تکلیف تهدیدهای من چه می شود؟

چهره ی امروز من

به یک پرنیان عصبانی نمی خورد؟

این سگرمه های در هم

این چشم های شعله ور

و این صدای نهیب دار...



افسوس نمی توانم وسط دعوای با تو

این خنده های لاکردار را

مهار کنم

 



از جلوی چشمانم چرا

محو نمی شوی

حتی برای یک چشم هم زدن ایلیا؟


 

جمع کن سوژه های افسانه وارت را برای رمان تازه ات

صدهزار بار از خودِ آدمها شنیده ایم:

این حرف ها مال فیلم هاست

تو یک تنه میخواهی ثابت کنی

"هرچیز قاعده ای دارد

بعد هم

حتما میخواهی بگویی:

و قاعده ی زندگی عشق است..."




حیف که حال بحث ندارم ایلیا

و البته وقتش را

چیزی به آن آزمون کذایی نمانده است




خوب می دانم

همه ی حرف هایت را از بــَــرَم

اما

این روزها آدمها قواعدشان را...



حرفم را قطع میکنی؟

شاید دلت برای یک دل سیر دعوای چند لحظه ای تنگ است ایلیا؟



چرا در این شعر

رام کلمات من نمی شوی؟

 


داشتم می گفتم:

آدم ها قواعد عشق را.


دلم نیامد سطر بالا تمام شود

نقطه را می گذارم در دل جمله

تا هر سطری که بی عشق مانده است

ابتر بماند



بی خیال تمام آزمون های عالم

نت های تازه عاشقانه ات کجاست؟





 

 

.... ادامه دارد!




281 / چند تا سؤال زمستانی....

 

 

 

 

هفته هایی که با کلاس مثنوی خوانی استاد راستگو شروع میشه حس خوبی با خودش داره

امشب بعد از کلاس با یسنا تصمیم گرفتیم یه کم پیاده روی کنیم

تماشای آدمایی که هرکدوم براخودشون دنیایی دارن جالبه

ولی وقتی هوا سرد باشه و از دیدن بعضی صحنه ها شاخ دربیاری جالبترم میشه


این جور وقتا دلم میخواد از اون خانومایی که یه مانتوی تنگ کوتاه اجق وجق پوشیدن

و یه نخ انداختن رو سرشون اسمشو گذاشتن شال، بپرسم:

ببخشید خانوم!

مدیونی اگه فک کنی من واحد گشت ارشاد خانومام

اصلا من بی دین ...

من از خودتونم ولی جون من یه سؤال کوچولو موچلو دارم ... اجازه هست بپرسم؟

اونام با کمال میل میگن: بفرما جونم ... تعارف نکن شیش تا سؤال بپرس!


ببخشید شما که سر و ته و مو و پیچش مو و رگای بدنتونم تا اون ته لوزالمعده تون

هویداست ... بازم ببخشید گلاب به روتون یخ نمیزنین آیا؟

 

بعدش اونوخ پس چرا من که شیش تا روهم پوشیدم دارم مثل چیز به خودم می لرزم؟

جون هرکی دوسش دارین با  این بوته پوته چه میدونم چی چیه پاتونه  از مخ 

زمین نمیخورین احیانا؟


از اینا یادبگیرین

 

همینا باعث شده شما یاغی شین دیگه

هیشکیم حریفتون نیس

از ماسته که بر پنیره ....

 

جون من آخه این چه وضعیه از خونه زدی بیرون خوش تیپ؟

من که از جنس خودتونم از دیدنتون لذت میبرم وای به حال آقایون ...

اگه شناگرای قابلی م باشن که واویلا ...

بیا و درستش کن حالا ...

رحم کنین به جوونای مملکت آخه!


از من گفتن بود به اینا تبدیل میشینا ... نگین نگفتم

نکنین این کارا رو ...


آخرش جواب ندادینا

جون من قندیل نمی بندین تو این سرما؟ 



280 / فقط باید بخواهی ...



شاید بگین امکان نداره

ولی من میگم میشه

مد شده این روزا روانشناسا میگن: قسمت بزرگی از قلبتو واسه خودت نگه دار!

اونایی که میخوان خودشونو از رسیدن به امور دیگران راحت کنن علاقه ی شدیدی 

به این جمله دارن

ولی این نسخه فقط یه کلاه گشاده که آدما دارن سر خودشون میذارن

 

میشه زندگی خودتو داشته باشی ولی حواست به بقیه م باشه

میتونی با ساده ترین حرفا روح یه آدمو زنده کنی

 

قرار بود اول و آخر این نوشته تلخ باشه

ولی دیروز، تو (که مونده م چه جوری توصیفت کنم)

بهم یاد دادی نباید اجازه بدم هیچ متنی تلخ شروع و تموم بشه

 

گفتی: 

بذار تلخیا مال قهوه های تــُــرک باشه ... تازه اونم با شکری که تلنبار بشه 

ته فنجون میتونیم شیرینش کنیم

گفتی: 

"خودت" باید بخوای که شاد زندگی کنی

 

گفتی:

میتونی انقد مهموناتو بخندونی که اندازه ی یه عمر براشون خاطره بسازی

حیاط خونه تو میتونی تبدیل کنی به اردوی یک روزه واسه دوستات

حوض فیروزه ای وسطش شهر موج های آبی باشه

نردبونش کوه ...

برفای تو باغچه م پیست اسکی

یه ذره تخمه و یه سماور چایی
چایی و خنده
خنده و خاطره های سفر...


 

گفتی:

نباید منتظر باشی شادی بیاد سراغت

باید خودت بری سروقتش... بهش بگی خوشگل خانوم!

من که تو رو میخوام ... تو هم که منو میخوای ...

چرا نمیای بشینی رو دامنم؟

چرا نمیای مال من شی؟

 

گفتی:

خیالتو راحت کنم

"شادی" صیغه ی محرمیت نمیخواد

اگه تو اونو بخوای مطمئن باش اونم تو رو میخواد ... خودش میاد تو آغوشت ...

 .

فقط همون لحظه ی اول دیدنش ... خواستنش ... لمس کردنش ...

وقتی بوسیدیش باید براش قسم بخوری دیگه ترکش نمیکنی

بعدشم باید عهد کنی اول و آخر هیچیِ هیچی دیگه غصه نباشه...

 


گفتی:

تو خلیفه ی خدایی ... مگه نه؟

خلیفه ی خدا هرکاری رو اراده کنه میتونه انجام بده

فقط

(کلمات بعد از "فقط" مهمه... خیلی م مهمه)

فقط

باید

"خودت"

بخوای

فقط باید ...






... ادامه دارد!




279 / دقیقا همین ....




یه روز از خواب بیدارشدی حس کنی بعد از مدت ها حالت خوب شده انگار

بعد یه چیزکوچیک دوباره همه ی دلتنگیاتو از زیر خاکسترای دلت شعله ور کنه

بعد بفهمی فاصله ی خیال با واقعیت از زمین تا آسمونه


بعد شروع کنی کاری کنی که اوضاع یه ذره فرق کنه

ولی هرچی بگذره ببینی هیچ فایده ای نداره


از خودت لجت بگیره که چرا دست از سر خودت ورنمیداری

چرا این دل صاب مرده رو ولش نمیکنی به امون خدا


بعد رو کنی از اون بالاییه بپرسی: آ خدا تو میدونی من چه مرگمه؟

می دونی

مگه نه؟

چرا کاری نمی کنی؟

با تو أم ... چرا دس رو دس گذاشتی؟


بعد از خودت بپرسی: تو انگار خودتم این حالتو دوست داری؟ .... مگه نه؟

به خودت نهیب بزنی که شاید خودت داری همه چی رو سوق میدی به سمتی 

که برسی به جایی که دلت میخواد!

از کارات سردرنیاری هیچ کسو هم به خودت راه ندی!


بعد سر ظهر یسنا بی اینکه قبلش خبر داده باشه زنگ در خونه تو بزنه

بیاد تو ... کلی بشینین به حرف ...

دلت بخواد خودتو بریزی رو دایره ولی بازم جلوی این دل لامصبو بگیری ...

یهو یسنا برگرده تو چشات زل بزنه بگه: خیلی سخته ... خیلی سخت ...

ولی خدا درست باهمون چیزی آدمو آزمایش میکنه که برا آدم مهمه ...

 

و تو با خودت بگی:

انگار یسنا این همه راهو اومده بود تا این حرفو بزنه بره دقیقا همین حرفو ...


بعد با خودت فکرکنی:

یسنا فقط اومده بود تو رو دیوونه ترت کنه بره ... دقیقا همین ...



به قول صالح اعلای عزیز:


شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی

با بزرگون می شینی حرف می زنی همه چی دونی

شما که معلم مردم گنگی

واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی

شما که سواد داری ....

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی

بگو از چیه که من دلم گرفته !؟

بگو از چیه که من دلم گرفته ؟!

می شینم ، دلم گرفته

پا میشم ، را میرم ، می خندم .... دلم گرفته ؟

 



... ادامه دارد!






سعادت آباد ...




فیلم "سعادت آباد" رو ببینید

سرگردونی آدمای مرفه

نگاه های عاشق به عشق نرسیده

حواس هایی که از اول تا آخر مهمونی به یه آدم خاصه

مشکلاتی که سر و ته ندارن

 


طبق معمول مشنگ بازیای "حامد بهداد"

بازی خوب حسین یاری و امیر آقایی

مخصوصا هم آوازی لیلا حاتمی و مهناز افشار فیلم رو دیدنی تر میکنه!





کلیپ انتخابی "سعادت آباد"

 

 

اصل آهنگ را هم بشنوید:

http://s2.picofile.com/file/7126132575/Nafas_Keshidan_Sakhte56859.mp3.html






... ادامه دارد!




278 / روشنفکرجماعت ...





از آن جایی که همه امور بر وفق مراد است اما سخت حوصله مان سررفته 

و باید دست به کاری می زدیم که غصه سرآید...

به ضمیمه جمله ی خیلی خیلی فلسفی "امتحانات تمام شد اما امتحانات ادامه دارد"

در صورت تمایل با هرچه دم دستتان است به سؤالات زیر پاسخ دهید:

 

نظر شما راجع به روشنفکرجماعت چیست؟

 

اصولا شما از روشنفکران خوشتان می آید؟

اگر بله ... چرا آیا؟

اگر خیر... به چه علت؟

 

خود جنابعالی روشنفکر هستید؟ (با شما هستم ... بله بله ... شما!)

اگر هستید چرا فکرمیکنید روشنفکر هستید؟

اگر نیستید چرافکرمیکنید روشنفکر نیستید؟

 

سؤال اختیاری

نقش روشنفکران را در محل زندگیتان شرح دهید؟

 

و اما سؤال کلیدی:

(ممتحنین خیلی محترم! هرکس به این سؤال جواب دهد نمره کامل را خواهد گرفت.)


آیا روشنفکران آش خود را هورت می کشند؟ 


چرا؟ 


با رسم شکل توضیح دهید؟

.

.

.

.

.

.


چه بی معناست 


آش نذری!


وقتی همسایه ات 


دختر دم بخت نداشته باشد! 


آرش ناجی






+ دوست نوشت: جرقه نوشتن این پست وقتی زده شد که جماعتی مشغول خوردن آش بودند 

که ناگهان بزرگی آشش را هورت کشید. 

دوستی پرسید: روشنفکرا آششونو هورت می کشن؟

باخودم گفتم: بنده باکمال از خودگذشتگی این سؤال رو مطرح کنم شمام بهش جواب بدین

دوستم بدونه و بمیره بهتره که ندونه و بمیره

منظورم هورت کشیدنو بود

بله اینجوریاس!




... ادامه دارد!

277 / واژه ی چشم هایت  ...




خواب دیدم ایلیا

کتابچه شعرم

در گمنام ترین انتشاراتی شهر

چاپ شد

بی داغ بوسه ات

و بی تندی تب آغوشت



 

ماتم برده بود به ناشر محترم

لبخند زدم:

اتفاقا

اتفاق بدی نیست ...


 

شعر باشد

ولی

موسیقی لب هایش

و لالایی قلبش

از تمام سطور

حذف ...




ناشر به طعنه گفت:

چشم هایش را نگه داشته ام برای مردمان

مابقی باشد برای خودت

 



ناشر گمنام

انگار

عشق را

فقط در کتاب ها خوانده بود

دلم به حالش سوخت ...



 

بی نوا نمی دانست

تو ... نازنین ایلیای من!

چشم هایت

تمام قد

بی خویشتنی

پنهان در جام فناست ...

 



پنهان در آن

دو تیله ی معصوم

که برقش

پرنیان را

پاک کوچه گرد کرده است ...

انگشت نمای خلق ...



 

نمی دانست بی نوا

چشم هایت را نشانده ام

همانجا

دمِ دست واج هایِ وحشیِ کوه کن

 



نمی دانست 

چشم هایت

قرار است

دمار از روزگار کائنات درآورد

 


نمی دانست طفل معصوم

من سالهاست

قصه ی چشم های تو را

برملا کرده ام ...



ایلیا ... ایلیا... ایلیا ....

مباد عشق

در پستوی خانه ام

زیر خروارها خاک

رنگ ببازد

 



مباد عشق

در سکوت

بمیرد



 

مباد عشق

فقط

در سجاده ام بماند




باید که عشق

دست به دست بچرخد

و سینه به سینه

نــُـقلِ محافل شود

 



خبرنداشت بی نوا

چشم هایت خود، عشق است



حتی اگر بوسه ات

حتی اگر آغوشت

حتی ... حتی اگر نامت حذف شود

من چشم هایت را

در واژه واژه واژه ی شعرم

مستور کرده ام

تا عشق ایلیا ...

تا عشق ایلیا ...

تا عشق ...

 






 

 

.... ادامه دارد!

 




آدیــــــنه ی من دختـــــــر چنین زنـــــــــــی ست ....



تصویری زیبا از محبت به گنجشک ها


ننه عذراچادرشو انداخت سرش و در خونه رو وا کرد که مث هر روز چاشت

بره دو تا کوچه پیاده روی کنه.


هنوز دستش رو در خونه بود که دیدم برگشت سمت حیاط

گفتم:

چی شد؟ 

نشست سر پله های ایوون و گفت:

هیچی، می خواستم برم بیرون یه ذره راه برم که پاهام خشک نشه

دیدم چند تا گنجشک تو کوچه نشسته ن...

یه خورده نونی چیزی ریخته رو زمین... دارن میخورن


گفتم کار من حالا دیر نمیشه...

 بذار اینا پریشون نشن... 

غذا دلشون بشینه....


برچسب ها: پریشون ، ننه عذرا ، گنجشک ، 
آخرین ویرایش: شنبه 21 دی 1392 04:33 ب.ظ
.
.
.
.
.
همه ی عذراهای عالم

همه ی مسلم های عالم

عیدتان مبارک!

روزیتان سر سفره ی انعام محمد مصطفی (ص)
.
.
.
آدینه ی عزیز مرا در آدرس زیر بخوانیدش / حتما بخوانیدش
http://bachegonjeshk.mihanblog.com/
.
.
.
.
.
آیا شما مؤمنی را می شناسید؟






مؤمنی را که آلما عاشقش شده است ....

آلما را ندیده دوستش دارم

خیلی دوستش دارم

تقریبا تمام نوشته هایش را می خوانم

او در آخرین پستش، عطار مؤمنی را که می شناسد معرفی کرده است



آیا شما هم مؤمنی را می شناسید؟


حاج آقای عطار عیدت مبارک!



آﻗﺎی ﻋﻄﺎر ﺧﯿﻠﯽ آﻗﺎی ﻣﻮﻣﻨﯽ اﺳﺖ. 

از ھﻤﺎن زﻣﺎن ﮐﻪ ﺷﺮوع ﮐﺮدم ﺑﻪ دوا و درﻣﺎن ﮔﯿﺎھﯽ و ﺣﺠﺎﻣﺖ و...

او را دﯾﺪم و ﯾﮏ دل ﻧﻪ ﺻﺪدل ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺷﺪم.

از آن ﺣﺎج آﻗﺎ ﻣﻮﻣﻦ ھﺎﺳﺖ ﮐﻪ اﻧﮕﺸﺘﺮ ﻋﻘﯿﻖ دﺳﺘﺶ اﺳﺖ 

و ﺧﻮدش و ﺷﺎﮔﺮدان ﻋﻄﺎری اش ﺗﻤﺎم ﻣﺤﺮم و ﺻﻔﺮ ﻣﺸﮑﯽ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﻨﺪ.


ﺣﺎﻻ ﻣﻮﻣﻨﯽ اش از ﮐﺠﺎ ﭘﯿﺪاﺳﺖ؟

از ﻟﺒﺨﻨﺪ ھﻤﯿﺸﮕﯽ اش

از روی ﺧﻮﺷﺶ

از ﺑﻠﻨﺪ ﺟﻮاب ﺳﻼم دادﻧﺶ و ﻣﻮﻗﻊ ﺧﺪاﺣﺎﻓﻈﯽ" ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖ" ﮔﻔﺘﻨﺶ. 

ھﻤﯿﻦ ﻧﯿﺴﺖ 

آدم ھﺎ ﻣﯽ آﯾﻨﺪ و در ھﻢ ﻣﯽ ﻟﻮﻟﻨﺪ 

اﻣﺎ ﻣﺤﺎل ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﮐﺎر ﮐﺴﯽ را زودﺗﺮ راه ﺑﯿﻨﺪازد 

ﯾﺎ ﯾﺎدش ﺑﺮود ﭼﻪ ﮐﺴﯽ زودﺗﺮ آﻣﺪه و ﺑﮕﺬارد ﺣﻖ ﮐﺴﯽ ﺿﺎﯾﻊ ﺷﻮد. 

ﻣﺤﺎل ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﺗﻦ ﺻﺪاﯾﺶ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ. 

ﻣﺤﺎل ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ دﻟﺶ ﺑﺮای ﮐﺴﯽ ﻧﺴﻮزد و ﺑﻪ آنها راه درﺳﺖ اﺳﺘﻔﺎده از ﮔﯿﺎه ھﺎ را ﯾﺎد ﻧﺪھﺪ.

ﻣﺤﺎل ﺗﺮ آﻧﮑﻪ داروﯾﯽ را ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﻨﺪ ﯾﺎ ﮐﺮم ﮔﯿﺎھﯽ ﺑﺪھﺪ دﺳﺘﺖ و ھﻤﺎن ﺧﺎﺻﯿﺘﯽ را ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ

ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ.

ﻧﻤﯽ ﮔﺬارد ﺳﻼم ات ﺑﯽ ﺟﻮاب ﺑﻤﺎﻧﺪ. 

ﻧﻤﯽ ﮔﺬارد آدم ﺗﺎزه وارد وﺳﻂ ﮐﺎر ﺗﻮ ﺑﭙﺮد. 

نمی ﮔﺬارد ﺳﺎﻋﺖ ﻧﻤﺎزش دﯾﺮ ﺷﻮد.

ﻧﻤﯽ ﮔﺬارد ﺻﺒﺢ و ظهر ﯾﮏ دﻗﯿﻘﻪ ھﻢ ﮐﺴﯽ ﭘﺸﺖ در ﺑﻤﺎﻧﺪ.

راس ﺳﺎﻋﺖ ﻣﻐﺎزه را ﺑﺎز ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. 

ﻣﺤﺎل ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ داروﯾﯽ را ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ و ﺧﻮاھﺶ ﻧﮑﻨﺪ ﺗﻤﺎس ﺑﮕﯿﺮی ﮐﻪ اﮔﺮ آﻣﺪه ﺑﻮد 

طﯽ طﺮﯾﻖ ﮐﻨﯽ!


ﺗﻤﺎم اﯾﻦ دوﺳﺎل ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﮐﺎرھﺎی ﺗﻠﻨﺒﺎر ﺷﺪه ام ﯾﮑﯽ از ﮐﺎرھﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺧﻮدم ھﻤﯿﺸﻪ اﻧﺠﺎم داده ام ﺳﻮار

ﺳﻪ ﺗﺎ اﺗﻮﺑﻮس ﺷﺪن ﺑﺮای رﺳﯿﺪن ﺑﻪ "ﻋﻄﺎری" ﺑﻮده اﺳﺖ.

ﺑﺮای دﯾﺪن ﺣﺎج آﻗﺎﯾﯽ ﮐﻪ "دﯾﻦ" ﺑﺮاﯾﺶ واﻗﻌﺎ ﻣﻌﻨﺎ دارد 

و ﺗﻮ را وادار ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺧﻮدت ﺑﮕﻮﯾﯽ 

ﮐﺎش ﻣﻦ ھﻢ ﺷﺒﯿﻪ او ﻣﻮﻣﻦ ﺑﻮدم!


آدرس عطاری: تهران / خیابان آیت / بالاتر از میدان امامت / روبروی درمانگاه اسرا

عطاری ایرانی

.

.

.

.

.

.

.

.

آلما را در آدرس زیر بخوانیدش / حتما بخوانیدش

http://almatavakollll.blogfa.com

276 / اگر مسلمانید ...


                      


                         افسران - دیالوگ ماندگار فیلم مارمولک - شاهکار سینمای ایران


پست زیبای عاشق ایران http://kaji.blogfa.com

منو واداشت به موضوعی فکرکنم که نوشتنش رو مخصوصا

تو این روزا که داریم به تولد حضرت رسول (ص) نزدیک میشیم واجب دیدم.



همسرم مدیر یکی از دبیرستان های پسرانه ی کاشان است

و از 50 دانش آموز افاغنه ای که داره تقریبا نصفشون سنی هستند.



ایشان با بچه های سنی مذهب، طوری رفتار کرده که دو ماه محرم و صفر

بچه های اهل تسنن، صف اول زیارت عاشورا مینشینند 

و حتی گاهی خواندن زیارت عاشورا را بر عهده می گیرند ...



و اما اصل داستان 

ماجرا ادامه داره و همه چی خوب پیش میره که اداره ی محترم آموزش و پرورش برای 

نماز جماعت روحانی جوونی رو می فرسته مدرسه ...


بچه ها برای نماز جماعت آماده میشن و آقا!!!!!!!!!!!! هم تشریف مبارکشون رو میبرن 

برای نماز...



فاصله ی نمازخونه تا دفتر مدرسه تقریبا زیاده ولی با وجود این فاصله، همسرم ناگهان

متوجه فریاد یکی از بچه ها از نمازخونه میشه...


میدوه سمت نمازخونه که ببینه چه اتفاقی افتاده

و متوجه میشه بعععععله جناب روحانی محترم!!!!!! در بدو ورود برای زهرچشم گرفتن 

از بچه ها دوسه تا مشت زده محکم تو کمر یکی از بچه ها که بقیه حساب کار 

دستشون بیاد


بعدم تا نگاش به بچه های افغانی میخوره می پرسه سنی هم داریم تو مدرسه ؟؟؟؟؟؟؟

و وقتی جواب مثبت شنیده داد زده سنی ها عقب شیعه ها جلو!!!!!!!!!


حالا حساب کنین چطور یه نفر میتونه با دو سه تا حرکت تاکتیکی در عرض چند دقیقه 

فقط چند دقیقه، زحمت چندین و چند ساله ی شما رو به باد فنا بده!

 

نوشتن این متن ها جرأت نمیخواد

یه دل میخواد که نیت دق کردن داشته باشه از دست آدمایی که ادعای مسلمونیشون کمر 

عالم و آدمو می شکنه

 

نمیدونم ما میخوایم کجا بریم؟

نمیدونم داریم چه می کنیم؟

نمی دونم داره چه بلایی سر خودمون و عقایدمون و آینده ی بچه هامون میاد؟

فقط انقدر میدونم تو دور و زمونه ای زندگی می کنیم که فقط کافیه

یه لباس موجه تنت کنی تا راحت بتونی هرکاری دلت بخواد بکنی

هر مزخرفی دلت بخواد به خورد مردم بدی

آدما رو هرجور خواستی تحقیر کنی

هرطور دلت خواست بتازونی و انتظار داشته باشی حرمتت شکسته نشه

و مهم تر از همه اینکه بدونی نفست از یه جای گرم درمیاد

و خاطرت جمع باشه پشتیبان قوی داری...

 حتی اگه هفت تیرکش باشی...



دانش آموزی که حاج آقا با دوسه تا مشت محکم کمرشو ماساژ داده بود

به همسرم میگه: اینا میخوان اسلامو تبلیغ کنن؟

اینجوری؟؟؟؟؟؟؟؟

و ادامه داده: با این مشت محکمی که حاج آقا زد تو کمر من، اگه آینده بچه دار نشم 

کی جواب منو میده آقا؟!!!!!

 

همسرم مات و مبهوت به دانش آموزش نگاه میکنه و با خودش میگه:

امثال این حاج آقا با نسلی که تو سن 14 – 15 سالگی این همه اطلاعات دارن ...

چطور میخوان کنار بیان و بهشون حکومت کنن خدامیدونه!

 

خلاصه کنم

ایهاالناس!

خسته شدم از اینکه یه عمره گفتیم خدا خودش کمکمون کنه

پس خودم چی؟

تا کی میخوام بینم بعضی از این شیوخ محترم هربلایی سر ملت آوردن لال مونی بگیرم 

و به کاراشون اعتراض نکنم

اشتباه نکنین

طرح یه انقلاب مخملی نمی ریزم

فقط میگم چرا خیلیامون همش وایسادیم و نیگاکردیم و صدامون درنیومده؟

 



خواستم بگم

از لباسی که داریم خوب استفاده کنیم

اگه زخمای دل حضرت رسول (س) رو التیام نمی بخشیم

حداقل چنگ نزنیم تو صورت مبارکش ...

فقط بلدیم اسم مسلمونی رو یدک بکشیم؟

پس عملمون کجا رفته؟

کاش یکی از ما جرأت کنه بگه:

آقا من اهلش نیستم ...

من دلم میخواد هرکاری دوست دارم بکنم

آقا من از عهده ش برنمیام

من از مسلمونی استعفا میدم ... ولی آبروی هرچی مسلمونه نمی برم...

 


به غیر از آن نمازی که شکستش یادِ ابرویت

تمام سجده هایم در دلِ محراب، بازی بود....

.

.

.

هرکی مسلمونه عیدش مبارک!

 





 

 

... ادامه دارد!

275 / برای پسرم که در آستانه بلوغ است ...



2014-01-09_1389298738.jpg

 


 


مرتضای عزیزمن

برای تو که امروز در مدرسه تان آزمون تست هوش برقرار است

و خودت می خندی و می گویی:

امیدی که به من نیست ... بهتر نیست مدرسه را امروز بی خیال شوم؟

 

خودت می دانی میزان هوشت برایم مهم نیست گل پسر

14 سال است گفته ام و تا آخرعمر از حرفم برنمی گردم:

وقتی خدا داشت معرفت را بین آدم هایش تقسیم می کرد تو اول صف بودی عزیزمن



یک عذرخواهی به تو بدهکارم

بابت دعوای سخت دو هفته پیش

آن گره ی کور مال تو نبود که بازش کنی

مال من بود ... مال ما بزرگترها...



یادت هست وقتی شش ساله بودی ... آنروز در بازار کاشان گفتی:

من در سنی نیستم که خودم برای خودم آن اسباب بازی گران قیمت را بخرم ...

شما باید این چیزها را بدانید!


و من در میان آمد و رفت آن همه آدم اگر ملاحظه ی پدر خوبت را نمی کردم 

که می گفت: این رفتارها را همه آدم ها نمی فهمند بگذار برای خانه .... 

در آغوشت می گرفتم و آن قدر می بوسیدمت که خدا می داند.




شنیده ای که می گویند زمین گرد است آقامرتضی!

حالا نوبت من است که به تو گویم:

تو در سنی نیستی که آن گره ی کور مال تو باشد

تو باید این چیزها را بدانی!

باید که می رفتی و نمی ماندی و سر درنمی آوردی از  قضایایی که ممکن بود غمگینت کند

مخصوصا که آن غصه ی خدا نداده مال خودمان هم نبود

 



امروز رفته ای تا هوشت را دستگاه ها و آدم ها با ضرب و تقسیم و عدد و رقم نشان دهند 

فدای اسمت!

نیازی به این کار نیست

اصلا نیازی نیست

برای من و پدرت و تمام آنها که دوستت دارند هیچ چیز عوض نخواهد شد

مرتضای دوست داشتنی من

مرتضای بامرام من

مرتضای نوبالغ من

کاری که باید بکنی این است:


تو

بعد از خدا به ما تکیه کن

فقط لب تر کن تا برای رسیدن به آرزوهایت، هر اندازه لازم است من و پدر خوبت، 

از جان مایه بگذاریم



 

خدا میداند وقتی شب های امتحان، تا هروقت که بیدار بودی در کنارت می ماندم چه حس 

خوبی داشتم عزیز...

خواب در کنار تو بی معنا می شود پسر خوب!

 



نگاهت به آن بالا باشد ... به دستان سبز خدا

و تکیه ات به قلبی باشد که در سینه ات می تپد ...

که هرکسی نان قلبش را می خورد...!

دست از تلاش همیشگی ات برندار

و مهم تر از همه اینکه شاد باش!

 



نباید آب در دلت تکان بخورد سرو آزاد من!

به جای تو

ما می دویم

مشقت های روزگار را تحمل میکنیم

بار هرچه نگرانی است به دوش می کشیم

تا تو راحت به آینده ات بیندیشی ...

خیالت تخت پسر!



سال ها پیش شنیدم حس مادری اکتسابی است نه ذاتی

شاید مادری بلد نباشم

ولی همین قدر نابلدی را از من بپذیر

نمی گذارم تا زنده ام به تو سخت بگذرد عزیز....!

آرزومیکنم سال های بعد وقتی یادم کنی خاطره ی تلخی از من در دل و ذهن نداشته باشی 

گل پسر...

 

 



با هرچه عشق

مادرت / بیست و چهار دیماه هزار و سیصد و نود و دو

 

 

 

 

 

 

... ادامه دارد!

لبخند 18



لبخند 18 متعلق است به سمیه



غم عشق تو نه در حدّ صلاحیت ماست


شاد بـــــاد آنکه پی ردّ صلاحیت ماست!


*********

آی "گینس" نام یارم را به دفتر ثبت کن

بی وفای من رکورد دل شکستن را شکست!




شاعر: سعید سلیمان پور ارومی

آدرس وبلاگ: http://www.bolfozool.blogfa.com/