گفتی:

این جا که آمده ای

می توانی دور از آدم ها

فریاد بزنی

هرچه دوست داری آواز بخوانی

تمام ترس هایت را بریزی روی این رمل های روان!


اما

ایلیای من!

حنجره ام 

یارای فریادزدن نداشت

تو که بهتر می دانی

من می ترسم ایلیا

از راه های نرفته

از رنگ های مبهم آدم ها

از خنده های مرموز نوظهور


تو که بهتر می دانی ایلیا

دل کوچک من

از عهده ی معادلات پیچیده

برنمی آید

مثل اتفاقِ زیبایِ ناگهانیِ دیشب

مه 

- حتی اگر قشنگ ترین عکس های جهان را

نشان دهد - 

خواب و بیداری مرا آشفته می کند!


فریاد نمی زنم ایلیا

حالا که منم

و تو

کنار این آتش و آب و انار

بگذار 

تکیه کنم به مهربانی بی نهایتت

و از تو بخواهم

که مرا در میان مـِــهر مردانه ات 

مأوا دهی

و این جان ناآرام را ...


بگذار آواز ها 

همان ترانه های قدیمی مان باشد

همان «دوستت دارم» ها

همان «با من بمان» ها


تو بهتر می دانی ایلیای من!

هوای مه آلود 

مرا می ترساند

یاد رازآلودگی آدم ها 

یاد دلهره های وقت جدایی ...


فریاد نمی زنم ایلیا

فقط

مرا

در این هوای مه آلود

در این بیابان بی انتهای پرسراب

دریاب

مرا به حال خود مگذار 

ایلیا!


جمعه ... رمل ... آتش ... انار ... ایلیا

... ادامه دارد!