196 / شاعران دوره گرد...!
عاشقی بلدی می خواهد ایلیا
درسی نیست که خوانده شود
یا مشقی که با جریمه ی معلمی
شبی هزار بار نوشته ...
یا نقاشی که هر کودکی
خط خطیش کند
یا عکس
که هر نابلدی بگیرد
عاشقی بلدی می خواهد ایلیا
و این راز مُهر و موم را
تو ... بهتر از همه می دانی
عاشقی
چون تپش قلب ماهی در تور افتاده است
یا آهوی در دام ...
عاشقی تقلای چشمی برای تماشاست
یا حجم سبز دلهره ی واشدن مشتی پیش روی معشوق
عاشقی
لبخندهای بی وقت دخترکی است
لابه لای حرفهای جدی مادر
یا اشک هایی که دلیلش را
هیچ بنی بشری ...
عاشقی عطش یک نفس شنیدن است
آواره ی یک قدم راه رفتن
یا یک جمله ی کوتاه گفتن
یا یک لحظه دیدن
عاشقی پرواز نیست که
عقابی به نورسش در قله ی قاف بیاموزد
یا پروانه ای که از پیله ای
سر برآورد
یا حتی
هزار غنچه
که در یک صبح اردیبهشتی
بشکفد
عاشقی
یک حس مبهم است
که شاید
تو را
با دیدن پیراهن نارنجیش
یا با کفش خاکی قهوه ایش
یا با روزنامه ای که خیلی معمولی
ورق می زند تا چشمش به خبر خوشی بیفتد
مسخ می کند
عاشقی
اتفاق عجیبی است ایلیا
هر عابری را شاعر می کند
هر شاعری را دوره گرد
هر دوره گردی را فیلسوف
هر فیلسوفی را صوفی
هر صوفی را عطار
هر عطاری را حافظ
هر حافظی را بهزاد
هر بهزادی را فروغ
هر فروغ را منزوی
اما...
عاشقی بلدی می خواهد ایلیا
اگر دل بدهی
و سر بسپاری
و باز هم
جان به سلامت به در بری
ناگهان به خودت که بیایی
می فهمی
دیر زمانی است کار از دست شده
رسوایی بی آنکه بخواهی
آنقدر
که چشمانت را
از درختان مه زده ی جاده چالوس
یا از لبوفروشان تجریش
یا از سینماچیان لاله زار
یا از بلیط فروش کاخ گلستان
یا از سفالگران لاله جین
یا از نقره فروشان بازار کاشان
...
از هیچ ...
از هیچ عابری
نمی توانی پنهان کنی
مشتت برای همیشه باز
رازت برای همه فاش
مگر اینکه در چشم هیچ کس خیره نشوی
و حنجره ات تار ننوازد
و دستانت نلرزد
عاشقی بلدی میخواهد ایلیا
وگرنه بگذار حتی عروسان دریایی قعر آبها
به رسواییت
هلهله کنند...
.
.
.
... ادامه دارد!
سلام و سیب و سعادت!