امروز بر این قرارم که قدری زندگی را به سخره بگیریم و مرگ نیز قسمتی از این

 زندگی است.

یک سال گذشته به دلایلی بسیار به مرگ اندیشیده ام و اینک وقت آن است که حتی به 

مرگ هم بخندیم.

عزاداری ها با اینکه آبستن صحنه های دلخراشند اما صحنه های جالبی هم دارند.

در این پست به بررسی چند سوژه از دسته گل هایی که در وقت عزا به آب داده می شود

می پردازیم. 


خاطره اول: خبر مرگ یکی از همکاران همسرم توسط مادرم به او

همسرم 9 سال مدیر یکی از مدارس راهنمایی سده برزک بود و با مینی بوس

رفت و آمد می کردند. بعضی روزها که راننده نمیتونست بیاد با تاکسی میومدند.

دور از جون همگی، یکی از تاکسی هایی که مرحوم عباس پیوسته (ره) مسافرش بود 

تصادف میکنه و تنها کسی که به رحمت خدا میره عباسه 

ولی همسرم و همکاراش متوجه این ماجرا نمیشن.

غروب همون روز بود که مامانم زنگ زد و بعد از سلام و احوال سراغ همسرم رو گرفت 

که ...

(از این جای ماجرا را بیدگلی بخوانید)

- حسین آقا خوبه؟

- ممنون شما خوبین؟

- الحمدلله .... آزاری که نداره؟

- نه خدا رو شکر شما خوبین چه خبر؟

- پس این ماشینه که میگن تصادف کرده ماشین اینا نبوده ... نه؟

- تصادف؟ ..... کدوم ماشین؟

همسرم پرسید: چی شده؟

قلبم داشت وایمیساد چون مامانم تو خبر بد دادن استاد بود

- نمیدونم .... چی شده مامان؟

- چیزی که نشده... میگن یه ماشین از سده میومده تصادف کرده یکی از معلما 

جا در جا مرده.... تکون نخورین حالا... خودتونو ناراحت نکنین...

- کـی بوده مامان؟

- نمیدونم اسمش چی بوده... وارسته .... ستوده ... نمیدونم ....


تا گفتم وارسته همسرم دیگه طاقت نیاورد گوشی رو گرفت و پرسید: چی شده؟ 

- سلام خوبین؟ چی شده؟  ... اسم کی...؟

- نمیدونم انقدر میدونم که اسم کوچیکش عباس بوده ولی نمیدونم وارسته بوده ....

- ما عباس پیوسته داریم

- آره آره پیوسته... حالا یادم اومد عباس پیوسته...

مادرم داشت همسرمو دلداریش میداد که عیب نداره و مرگ حقه و ایشالا هرچی خاک اونه....

ولی همسرم گوشی از دستش افتاده و بود و تو سر خودش میزد و گریه میکرد.

گوشی رو گرفتم و گفتم: مامان خوب خوشگل من! تورو خدا اگه هرکی دیگه از دنیا رفت

تو زنگ نزن خبر بدی عزیز! آدم سنگ کوب میکنه با این خبردادنت فدات شم!


اون شب خیلی بد گذشت ولی هنوزم که هنوزه سر به سر مامان میذاریم برای اون روز ... 

انقدر با خیال راحت خبر رو داده بود که انگار مرحوم پیوسته مدال طلا گرفته بود 

و میخواست خبرشو بده انقدر ریلکس بود.

خاطره دوم:

یکی از زنای پولدار فامیلمون از دنیا رفته بود.

دختر پولدار تر از خودش همونطور که گریه می کرد باهاش حرف میزد:

(این قسمت را می توانید با گریه و زاری بخونید)

مادر! بمیرم برات! چقد اومدی خونه ی من سبزیامو برام پاک کردی

چقدر اومدی برام ترشی انداختی

چقدر برام آبغوره گرفتی

امسال دیگه کی برام آبغوره بگیره؟

کی برام ترشی بندازه

من دیگه سبزی پاک نمیکنم....

خدااااااااااااا ....

خاطره 3

مرگ های ناگهانی آدما دردناکتره و تحملش برای اطرافیان سخت تر.

یکی از مردای فامیل صبح نون تیلیت میکنه توی شیر و میشینه روی صندلی که صبحانشو

بخوره همون موقع سکته ی مغری میکنه و درجا .... 

دختراش خیلی زاری میکردن.

ما تو اتاقی بودیم که یکی از دختراش گریه میکرد. با هزار ترفند ساکتش کردن. 

درست موقعی که دیگه گریه کردنش تموم شد یکی از پیرزنایی که اتاق بغلی نشسته بود 

نمیدونم چه فکری با خودش کرده بود بلند شد اومد اتاق ما و رو کرد به دختر اون مرحوم

و بهش و گفت: عزیزم! بابات کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیروز همین موقع رو این صندلیه نشسته بود میخواست نون شیر بخوره!!!!!

دختر اون مرحومو میگی اصلا شوکه شده بود حتی دیگه نمیتونست گریه کنه

قیافه ی هممون تماشایی بود

آخه این چه حرفیه تو زدی زن؟؟؟؟؟؟؟

********************

این پست رو تقدیم میکنم به همه آنها که به دنبال بهانه ای برای شاد بودن هستند در این روزگار سخت

+ عکسها هم شاد انتخاتب شدند که خاطرتان مکدر نشود!

+ خاطرات جالبتان به اسم خودتان در این پست ثبت خواهد شد!

+ برای شادی تمام رفتگان فاتحه ای و صلواتی!

..ادامه دارد! 

 

نظرات خوانندگان

فقط برای شما / آقای ایمانی

مرد بزرگواری فوت شده بود 
دوفرزند پسر داشت که یکیشون دلش می خواست باباش را در امامزاده هادی دفن کنند و پسر دوم دلش می خواست در امامزاده ....... بیدگل دفن بشه.......

پسر دوم پیروز شد و پدر را در امامزاده ......بیدگل دفن کردند.
وقتی آقا تلقین و دیگر ادعیه را خواند و خاک روی قبر ریختند ......بستگان مجدداً سر قبر میت نشستند و فاتحه می خواندند ....که ناگهان پسر اول با صدای بلند شروع به گریه و زاری کرد و می گفت ....ای بابا ....ای بابا....الهی بمیرم برات که دلت می خواست شازده هادی خاکت کنیم ....ای تو کله پدرش ... که باعث شد تو را اینجا خاکت کنند......این فحش پدر را مستقیماً به برادر خودش داد.....

روی پا بمان

مسخره ترین اتفاق در ایام ختم، انتخاب شعر برای آگهی تسلیت و یا سنگ قبر مرحومه! اغلب کسایی که این کارو می کنن همون قدر از وزن و تناسب اطلاع دارن که اقا خرگوشه! بدتر از همه، دس بردن توی شعریه که انتخاب شده. بنابر این اگه پدرشون از دنیا رفته باشه، یک پدرم! به اول شعر اضافه می کنن واگه مادر به رحمت خدا رفته باشه، یک مادرم! به اول شعر می چسبه و نتیجه می شه ابیاتی ازاین دست:
پدرم! رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل ما!
از کاروان چه ماند، جز آتشی به منزل؟!!!
یا:
گرچه یاران رفته اند از یاد من!
مادرم! از من تو را هزاران بار! یاد باد!
این است که من از قبل شعری برای سنگ قبرم سروده ام و وصیت های سفت و سخت کرده ام که مبادا روح و جسم این حقیر، در قبر هم از دست این ملت شعردوست و عوام! متاذی باشد! دیگران هم بد نیست توصیه ی مرا جدی بگیرند. فکرش را بکنید. سنگ قبر، تنها متنی است که تا روز قیامت پیش چشم شماست و از زور بیکاری، مجبورید روزی هزار دفه آن را بخوانید!


دختر هابیل / روزنوشت های من

مادربزرگ دختر خاله مجید (افتاد؟؟) چند هفته پیش فوت کرد و ما هم برای مراسم رفتیم موقعی که

دختر خالش رو دیدم خیلی شوخ وشنگ مطابق همیشه گفتم سلام جیگر چه خبرا ؟؟

دیدم تریپ غم گرفته و میگه ممنون
یهو یادم اومد سوتی دادم


رحی / اینجا صبح است

سلام
مشهدي خليل 80 سال داشت که به رحمت خدا رفت
حالا ما رفتيم خونه مرحوم واسه تسليت
4 تا پسر مشهدي خليل نشستن تو اتاق و دارن خودشونو ميکشن و از خوبي هاي پدرشون واسه 

مردم ميگن: يکيشون ميگه : بابام خيلي غیرتی بود / تا آخرين لحظه زمين گير نشد . بابااااااا و مردم آرومش ميکنن!

دومي: خدا بيامرز به من ميگفت حسن! تو پسر بزرگي ! نکنه در حق خواهر و برادرات ظلم کني ( و اين "ي" آخر رو ميکشه)


حاج باقر :شادي روح مرحوم صلوات
تو همين حال و هوا که همه متاثر هستن يکي از پسراش سرشو بلند کرد و اين عکس مشهدي رو 

که زمان رضا شاه وقتي سرباز بود گرفته رو رو تاقچه ديد


با همون حال گريه و زاري به عکس باباش اشاره کرد وگفت : خدا بیامرز جوون هم بوووووووووود!!!!!

پسراش:
مهمونا:
من:
به قول یه نفر کلا"مجلس مضمحل شد!!